که در آسمان مأمن گزیده اند، وقتی می بینند اشخاص پست و شرور پیروز می شوند و ضعیفان برنا بودی خود می گریند، لبخند می زنند. آیا شعر از بین می رود؟ آیا نبوغ طرد می شود؟ نه ! حد وسط ندارد و نتیجه، قطعی خواهد بود. نگذارید غبطه خوردن، شما را به طرف چئین فکری سوق دهد. نه؛ نه تنها زنده خواهند ماند بلکه سلطه خواهند یافت و مایۂ نجات خواهند شد؛ اگر تأثیر ملکوتی آنها در همه جا گسترده نباشد انسان در دوزخ خواهد بود - دوزخ فرومایگی و پستی خود
و در اثنائی که مشتاقانه به صفحه های پرمحتوای مارمیون (عنوان کتاب، این بود) نظر می انداختم سینت جان خم شده بود و نقاشی مرا با دقت نگاه میکرد. یک مرتبه قامت بلند خود را راست کرد؛ چیزی نگفت. به او نگاه کردم. از نگاه به چشمان من پرهیز کرد. با افکارش خوب آشنا بودم و به آسانی می توانستم ضمیرش را بخوانم. در آن لحظه حس میکردم از او آرامتر و خونسردترم. و در آن لحظه عجالتا بر او برتری داشتم، و در خود تمایلی یافتم که در صورت امکان برایش کاری انجام دهم. را با خود گفتم: «او با تمام قدرت و ضبط نفس، خود را در فشار قرار داده سعی میکند هرگونه احساسی با هیجان را در درون خود خفه کند - نه توضیح می دهد، نه اعتراف میکند و نه چیزی بر زبان می آورد. اطمینان دارم به نفع او خواهد بود اگر کمی راجع به رزاموند زیبا، که فکر میکند نباید با او ازدواج کند، حرف بزنم؛ این او را به حرف زدن وادار خواهد کرد.)
. اول گفتم: «بنشینید، آقای ری ورز.» اما او مثل همیشه جواب داد که نمی تواند بماند. در دل گفتم: «بسیار خوب، اگر دوست داری بایست اما به این زودی نخواهی رفت چون من اینطور تصمیم گرفته ام. تنهایی دست کم به همان اندازه برای تو بد است که برای من. اگر نتوانم به چشمه پنهانت راه بابم سعی خواهم کرد روزنه ای به آن چشمه نهفته در زیر سنگ، به درون قلبت، باز کنم تا از آن طریق بتوانم قطره ای از مرهم همدردی خود در آن بچکانم .»
بالحنی رک و بیملاحظه پرسیدم: « این تصویر، شبیه خودش است؟ » - «شبیه خودش! شبیه کی! من با دقت نگاهش نکردم.»
-
و در اثنائی که مشتاقانه به صفحه های پرمحتوای مارمیون (عنوان کتاب، این بود) نظر می انداختم سینت جان خم شده بود و نقاشی مرا با دقت نگاه میکرد. یک مرتبه قامت بلند خود را راست کرد؛ چیزی نگفت. به او نگاه کردم. از نگاه به چشمان من پرهیز کرد. با افکارش خوب آشنا بودم و به آسانی می توانستم ضمیرش را بخوانم. در آن لحظه حس میکردم از او آرامتر و خونسردترم. و در آن لحظه عجالتا بر او برتری داشتم، و در خود تمایلی یافتم که در صورت امکان برایش کاری انجام دهم. را با خود گفتم: «او با تمام قدرت و ضبط نفس، خود را در فشار قرار داده سعی میکند هرگونه احساسی با هیجان را در درون خود خفه کند - نه توضیح می دهد، نه اعتراف میکند و نه چیزی بر زبان می آورد. اطمینان دارم به نفع او خواهد بود اگر کمی راجع به رزاموند زیبا، که فکر میکند نباید با او ازدواج کند، حرف بزنم؛ این او را به حرف زدن وادار خواهد کرد.)
. اول گفتم: «بنشینید، آقای ری ورز.» اما او مثل همیشه جواب داد که نمی تواند بماند. در دل گفتم: «بسیار خوب، اگر دوست داری بایست اما به این زودی نخواهی رفت چون من اینطور تصمیم گرفته ام. تنهایی دست کم به همان اندازه برای تو بد است که برای من. اگر نتوانم به چشمه پنهانت راه بابم سعی خواهم کرد روزنه ای به آن چشمه نهفته در زیر سنگ، به درون قلبت، باز کنم تا از آن طریق بتوانم قطره ای از مرهم همدردی خود در آن بچکانم .»
بالحنی رک و بیملاحظه پرسیدم: « این تصویر، شبیه خودش است؟ » - «شبیه خودش! شبیه کی! من با دقت نگاهش نکردم.»
-