او به مدرسه معمولا در ساعات سوارکاری بامدادیش انجام می گرفت. در حالی که سوار اسب کوچک خود بود و مستخدمی ملبس به لباس مخصوص صنف خود سواره به دنبال او حرکت می کرد آرام آرام وارد مدرسه می شد. ظاهر دلپذیری داشت: لباس ارغوانی و کلاه آمازونی از جنس مخمل مشکی که با شکوه تمام روی گیسوان بلندش قرار داشت؛ گیسوانش از گونه های او گذشته به صورت لغزان و متموجی روی شانه هایش ریخته بود. در آن لحظه هیچ چیز به زیبایی او متصور نبود، به این صورت وارد آن خانه روستایی می شد و از میان صفوف روستازادگان که به او خیره شده بودند سلانه سلانه حرکت می کرد. معمولا در ساعتی می آمد که آقای ری ورز مشغول تدریس روزانه شرعیات خود بود. باید بگویم چشمان این خانم دیدارکننده سخت به درون قلب کشیش جوان نفوذ می کرد. هرچند کشیش همیشه ورود او را به مدرسه نمی دید اما ظاهرا یک احساس درونی او را از ورود آن دختر باخبر می ساخت؛ وقتی نگاهش متوجه نقطه ای کاملا دور از مدرسه بود به محض ظاهر شدن او رنگش سرخ می شد و خطوط چهره چون سنگش، که یک لحظه در حال سکون نبودند، به نحوغیر قابل توصیفی تغییر می یافتند و در عین سکون، از شور و شوق منع شده ای حکایت می کردند بسیار نیرومندتر از آن که عضلات پرتوان با نگاه نافذ بتوانند نشان دهند.)
( البته آن دختر از قدرت خود خبر داشت؛ در حقیقت سینت جان قضیه را از او پنهان نمیکرد، چون نمی توانست پنهان کند. با آن که مرد پرهیزگاری بود وقتی آن دختر نزد او می آمد و او را طرف خطاب قرار می داد و با شادی تحریک آمیزی به او و حتی مشتاقانه به چهره اش لبخند می زد، دستهای او می لرزید و چشمانش برافروخته می شد. مثل این که می خواست اگرنه با لبها - با نگاه غمگین و در عین حال راسخ خود به او بگوید: «تو را دوست دارم، و می دانم تو هم مرا ترجیح می دهی. این یأس از موفقیت نیست که مرا ساکت نگه می دارد، اگر قلب خود را به تو تسلیم می کردم یقین دارم آن را می پذیرفتی. اما آن قلب قبلا به مذبح مقدسی تسلیم شده که گرد آن را آتشی فرا گرفته. دیری نخواهد گذشت که دیگر چیزی از آن جز خاکستری مقدس باقی نمانده باشد.»
( البته آن دختر از قدرت خود خبر داشت؛ در حقیقت سینت جان قضیه را از او پنهان نمیکرد، چون نمی توانست پنهان کند. با آن که مرد پرهیزگاری بود وقتی آن دختر نزد او می آمد و او را طرف خطاب قرار می داد و با شادی تحریک آمیزی به او و حتی مشتاقانه به چهره اش لبخند می زد، دستهای او می لرزید و چشمانش برافروخته می شد. مثل این که می خواست اگرنه با لبها - با نگاه غمگین و در عین حال راسخ خود به او بگوید: «تو را دوست دارم، و می دانم تو هم مرا ترجیح می دهی. این یأس از موفقیت نیست که مرا ساکت نگه می دارد، اگر قلب خود را به تو تسلیم می کردم یقین دارم آن را می پذیرفتی. اما آن قلب قبلا به مذبح مقدسی تسلیم شده که گرد آن را آتشی فرا گرفته. دیری نخواهد گذشت که دیگر چیزی از آن جز خاکستری مقدس باقی نمانده باشد.»