ضمن این که احساس بزرگی شخصیت میکردند این امر موجب می شد با یکدیگر به رقابت برخیزند تا احترام بیشتری را به خود جلب کنند
و حس میکردم میان همسایگان محبوبیت یافته ام؛ وقتی از مدرسه یا خانه بیرون می رفتم از همه طرف صمیمانه به من سلام می دادند، و با
احترام عمومی، هرچند این توجه و احترام از طرف طبقه زحمتکش باشد، مثل « آرام و دلشاد نشستن در آفتاب»، و مثل غنچه ها و شکوفه هایی است که در پرتو نور آفتاب، روشنی و صفا یافته اند. در این مرحله از زندگیم، اغلب اوقات قلبم بیشتر، به جای آن که از افسردگی شکسته باشد با احساس امتنان می تپید. با این حال باید تمام حقیقت را به تو، خواننده عزیز، بگویم: در عین این آرامش و این زندگی ثمربخش - پس از یک روز کار و تلاش شرافتمندانه در میان شاگردانم و گذراندن ساعات عصر و اوایل شب با نقاشی یا مطالعه که آن را با رضایت و به تنهایی انجام می دادم - به محض این که به خواب می رفتم رؤیاهای عجیب و غریب به سراغم می آمدند. رؤیاهایی با رنگهای گوناگون، آشفته، مشحون از تصورات موهوم، هیجان زا و تشنج آوررؤیاهایی که ضمن آنها، در میان صحنه های غیرعادی، پرحادثه، پرمخاطره، برآشوبنده و رویدادهای خیال انگیز هنوز مکررا با آقای راچستر، همیشه در نوعی حالت بحرانی، ملاقات میکردم؛ و بعد صحنه های در آغوش او بودن، شنیدن صدای او، نگاه کردن به چشمهایش، دست زدن به دستها و صورتش، به او عشق ورزیدن، عشق ورزیدن او با من - در تمام این صحنه ها امیدم به گذراندن زندگی خود در کنار او، با همان نیرو و شدت پیشین، از نو در من زنده می شد. بعد بیدار می شدم. بعد موقعیت خود و چگونگی ساکن شدن در آنجا را به خاطر می آوردم. بعد در حالی که می لرزیدم و تکان می خوردم روی تختخواب بی پرده خود می ایستادم، و بدینگونه آن شب آرام و تاریک شاهد تشنجات و اضطرابات می شد، و صدای ظهور ناگهانی میل شدید منع شده را می شنید. در ساعت نه صبح روز بعد، در حالی که آرام، مرتب و آماده برای اجرای وظایف ساده روزانه شده بودم، مدرسه را درست سر وقت باز می کردم.
رزاموند به قول خود در مورد دیدار گاهگاهی از من وفا کرد. سرکشی
و حس میکردم میان همسایگان محبوبیت یافته ام؛ وقتی از مدرسه یا خانه بیرون می رفتم از همه طرف صمیمانه به من سلام می دادند، و با
احترام عمومی، هرچند این توجه و احترام از طرف طبقه زحمتکش باشد، مثل « آرام و دلشاد نشستن در آفتاب»، و مثل غنچه ها و شکوفه هایی است که در پرتو نور آفتاب، روشنی و صفا یافته اند. در این مرحله از زندگیم، اغلب اوقات قلبم بیشتر، به جای آن که از افسردگی شکسته باشد با احساس امتنان می تپید. با این حال باید تمام حقیقت را به تو، خواننده عزیز، بگویم: در عین این آرامش و این زندگی ثمربخش - پس از یک روز کار و تلاش شرافتمندانه در میان شاگردانم و گذراندن ساعات عصر و اوایل شب با نقاشی یا مطالعه که آن را با رضایت و به تنهایی انجام می دادم - به محض این که به خواب می رفتم رؤیاهای عجیب و غریب به سراغم می آمدند. رؤیاهایی با رنگهای گوناگون، آشفته، مشحون از تصورات موهوم، هیجان زا و تشنج آوررؤیاهایی که ضمن آنها، در میان صحنه های غیرعادی، پرحادثه، پرمخاطره، برآشوبنده و رویدادهای خیال انگیز هنوز مکررا با آقای راچستر، همیشه در نوعی حالت بحرانی، ملاقات میکردم؛ و بعد صحنه های در آغوش او بودن، شنیدن صدای او، نگاه کردن به چشمهایش، دست زدن به دستها و صورتش، به او عشق ورزیدن، عشق ورزیدن او با من - در تمام این صحنه ها امیدم به گذراندن زندگی خود در کنار او، با همان نیرو و شدت پیشین، از نو در من زنده می شد. بعد بیدار می شدم. بعد موقعیت خود و چگونگی ساکن شدن در آنجا را به خاطر می آوردم. بعد در حالی که می لرزیدم و تکان می خوردم روی تختخواب بی پرده خود می ایستادم، و بدینگونه آن شب آرام و تاریک شاهد تشنجات و اضطرابات می شد، و صدای ظهور ناگهانی میل شدید منع شده را می شنید. در ساعت نه صبح روز بعد، در حالی که آرام، مرتب و آماده برای اجرای وظایف ساده روزانه شده بودم، مدرسه را درست سر وقت باز می کردم.
رزاموند به قول خود در مورد دیدار گاهگاهی از من وفا کرد. سرکشی