نام کتاب: جین ایر
- « خوب، حالا که شما اینقدر سرسختی نشان می دهید از پیشتان می روم چون جرأت ندارم بیشتر از این بیرون بمانم ؛ شبنم زدن شروع شده. خداحافظ !»
دست خود را دراز کرد، و سینت جان فقط نوک دست او را لمس کرد، و با صدایی آهسته و مثل پژواک، خشک و بیروح، تکرار کرد: « خداحافظ ! » رزاموند راه افتاد که برود اما یک لحظه بعد برگشت.
پرسید: «حالتان خوب است؟» سؤال بجایی بود چون صورت سینت جان مثل لباس آن دختر سفید شده بود.
و با لحنی صریح گفت: «کاملا خوبم.» وی پس از یک تعظیم کوتاه ، آنجا را ترک گفت. آن دختر از یک راه، و او هم از راه دیگر رفت. رزاموند، در حالی که مثل یک پری با گامهای سبک به طرف پایین مزرعه می رفت، دوباره برگشت و او را نگاه کرد، و او، که گامهای محکم و بلندی برمی داشت، اصلا به پشت سر خود نگاه نکرد.
مشاهده این صحنه تحمل عذاب و فداکاری یک انسان دیگر باعث شد که من رنجهای خود را از یاد ببرم. دیانا ری ورز گفته بود که برادرش «مثل فولاد انعطاف ناپذیر و سخت است. اغراق نگفته بود.
تا آنجا که در توان داشتم با فعالیت و صمیمیت بیشتر به انجام دادن وظایف پرزحمت مدرسه دهکده ادامه می دادم. در ابتدا واقعأ کارم سخت بود. با همه تلاشی که به خرج می دادم مدتها طول کشید تا توانستم با شاگردان خود و اخلاق آنها بهتر آشنا شوم. چون کام تعلیم نیافته بودند و

صفحه 519 از 649