نام کتاب: جین ایر
گرفت و برق هیجان غیرقابل مقاومتی در آنها ظاهر شد. با آن چهره برافروخته و چشمان شفاف تقریبا به همان اندازه به عنوان یک مرد، زیبا به نظر می رسید که آن دختر به عنوان یک زن، زیبا بود. قفسه سینه اش یک بار بالا آمد؛ گفتی قلب بزرگش، خسته از فشار مستبدانه آن مرد، برخلاف اراده اش، از هم باز شده و برای نیل به آزادی جهش شدیدی کرده بود. اما به گمانم او به همانگونه که یک سوار با اراده اسب سرکش خود را مهار میکند جلوی آن را گرفت؛ به پیشرویهایی که در جهت نزدیکی به او می شد نه با کلام جواب می داد و نه با حرکت
و دوشیزه الیور در حالی که به او نگاه میکرد گفت: «پاپا میگوید شما هیچوقت برای دیدن ما نمی آیید. در ویل هال کسی شما را نمی شناسد و در آنجا کاملا یک بیگانه هستید. امشب پاپا تنهاست و حالش هم خیلی خوب نیست. آیا برای دیدن او با من برمیگردید؟»
ا سینت جان جواب داد: «برای وارد شدن به منزل آقای الیور الان موقع مناسبی نیست.)
- موقع مناسبی نیست! اما من صریحا می گویم که هست. الان که کارها تعطیل شده و پاپا مشغله دیگری ندارد خیلی بجاست که یک هم صحبت داشته باشد. پس حتما بیایید، آقای ری ورز. چرا اینقدر خجول، و اینقدر افسرده اید؟» چون آن مرد بازهم سکوت کرد دختر برای رفع آن سکوت، خودش به سؤال خود جواب داد. . و در حالی که سرمزین به گیسوان زیبای خود را تکان می داد، مثل این که با خودش دارد حرف می زند، با هیجان گفت: «اوه، راستی فراموش کرده بودم! من چقدر گیج و بیفکر هستم! خواهش میکنم مرا ببخشید؛ یادم رفته که شما برای عدم تمایل خود به حرف زدن با من دلایل قانع کننده ای دارید: دیانا ومری از پیش شما رفته اند، مورهاوس درش بسته شده و شما خیلی تنها هستید. واقعا برای شما متاسفم. حتما بیایید و پاپا را ببینید.»
- «امشب نه، دوشیزه رزاموند، امشب نه.»
آقای سینت جان تقریبا مثل یک آدمک کوکی حرف می زد. فقط خودش می دانست که این امتناع برای او با چه بهای گزافی تمام شده.

صفحه 518 از 649