- «خیلی زیاد.» | - «آیا وسایل آن را خوب مرتب کرده ام ؟» - «در واقع، خیلی خوب.»
- «و آیا در مورد مستخدمتان الیس وود انتخابم مناسب بوده؟» ا - «بله، انتخابتان واقعا مناسب بوده. او تعلیم پذیر و زرنگ است.» با خود گفتم: «پس این دوشیزه الیور وارث ثروت آقای البورست؛ ظاهرأ هم از موهبت مال برخوردارست و هم از موهبت جمال ! معلوم نیست چه تقارن سعدی در طالع او بوده و در چه ساعت خجسته ای به دنیا آمده؟ »
ادامه داد: «بعضی وقتها به اینجا خواهم آمد تا در تدریس به شما کمک کنم. ملاقات با شما هر چند وقت یکبار برای من تنوعی خواهد بود. از تنوع خوشم می آید. آقای ری ورز، در مدتی که در شهر س... بودم خیلی به من
خوش گذشت. دیشب، یا بهتر بگویم امروز صبح، تا ساعت دو رقصیدم. هنگ...م از زمان شورش تا الان در آنجا مستقر شده. افسران، دوست داشتنی ترین مردان دنیا هستند؛ دست همه دون ژوانها را از پشت بسته اند.»
یک لحظه به نظرم رسید که لب زیرین آقای سینت جان جلو آمد و لب بالائیش جمع شد. مسلما وقتی آن دختر خبرهای خود را به اطلاع او می رسانید دهان آن مرد حالت همیشگی اش را نداشت، و او لبهای خود را سخت به هم می فشرد. نگاهش را از گلهای داودی برداشت و به صورت او متوجه ساخت. نگاهی بود عاری از لبخند، کنجکاوی و معنی. آن دختر پاسخ نگاه او را با خنده دیگری داد، وخنده به سیمای جوان او، به آرایش موی سر، فرورفتگی چانه و چشمان درخشان او چه خوب می آمد!
و در حالی که سینت جان ساکت و عبوس ایستاده بود آن دختر دوباره خم شد و به نوازش کارلو پرداخت. گفت: «طفلک کارلو مرا دوست دارد. او به دوستانش اخم نمیکند و از آنها کناره نمی گیرد؛ اگر زبان داشت و می توانست حرف بزند، سکوت نمی کرد.»
همچنان که سر سگ را نوازش میکرد و با حالتی طبیعی اما با لطافت در جلوی ارباب جوان و عبوس آن سگ خم شده بود، متوجه شدم صورت ارباب برافروخته شد. دیدم ناگهان چشمان غمگینش حالت خاصی به خود
- «و آیا در مورد مستخدمتان الیس وود انتخابم مناسب بوده؟» ا - «بله، انتخابتان واقعا مناسب بوده. او تعلیم پذیر و زرنگ است.» با خود گفتم: «پس این دوشیزه الیور وارث ثروت آقای البورست؛ ظاهرأ هم از موهبت مال برخوردارست و هم از موهبت جمال ! معلوم نیست چه تقارن سعدی در طالع او بوده و در چه ساعت خجسته ای به دنیا آمده؟ »
ادامه داد: «بعضی وقتها به اینجا خواهم آمد تا در تدریس به شما کمک کنم. ملاقات با شما هر چند وقت یکبار برای من تنوعی خواهد بود. از تنوع خوشم می آید. آقای ری ورز، در مدتی که در شهر س... بودم خیلی به من
خوش گذشت. دیشب، یا بهتر بگویم امروز صبح، تا ساعت دو رقصیدم. هنگ...م از زمان شورش تا الان در آنجا مستقر شده. افسران، دوست داشتنی ترین مردان دنیا هستند؛ دست همه دون ژوانها را از پشت بسته اند.»
یک لحظه به نظرم رسید که لب زیرین آقای سینت جان جلو آمد و لب بالائیش جمع شد. مسلما وقتی آن دختر خبرهای خود را به اطلاع او می رسانید دهان آن مرد حالت همیشگی اش را نداشت، و او لبهای خود را سخت به هم می فشرد. نگاهش را از گلهای داودی برداشت و به صورت او متوجه ساخت. نگاهی بود عاری از لبخند، کنجکاوی و معنی. آن دختر پاسخ نگاه او را با خنده دیگری داد، وخنده به سیمای جوان او، به آرایش موی سر، فرورفتگی چانه و چشمان درخشان او چه خوب می آمد!
و در حالی که سینت جان ساکت و عبوس ایستاده بود آن دختر دوباره خم شد و به نوازش کارلو پرداخت. گفت: «طفلک کارلو مرا دوست دارد. او به دوستانش اخم نمیکند و از آنها کناره نمی گیرد؛ اگر زبان داشت و می توانست حرف بزند، سکوت نمی کرد.»
همچنان که سر سگ را نوازش میکرد و با حالتی طبیعی اما با لطافت در جلوی ارباب جوان و عبوس آن سگ خم شده بود، متوجه شدم صورت ارباب برافروخته شد. دیدم ناگهان چشمان غمگینش حالت خاصی به خود