نام کتاب: جین ایر
را از راه راست منحرف کند، آری به این دلایل هیچگونه امیدی نداشتم که عاقبت نزد او باز گردم. وقتی سیر افکارم به اینجا رسید از آسمان زیبای شامگاهی و در خلوت مورتن رو برگردانیدم - میگویم «خلوت» چون در آن قسمت از دره که در چشم انداز من بود هیچ ساختمانی دیده نمی شد. جز کلیسا و خانه کشیش که نصف آن را هم درختان از نظر پوشانده بودند، و در منتهی الیه دور دست آن فقط سقف ویل هال، محل سکونت آقای الیور ثروتمند و دخترش، دیده می شد. چشمانم را پوشاندم و سر خود را به سنگ درگاهی اطاقم تکیه دادم، اما کمی بعد صدای خفیفی نزدیک در فرعی که باغ کوچک خانه را از چمن مقابل آن جدا میکرد باعث شد به آنجا نگاه کنم. در همان لحظه یک سگ، کارلوی پیر، سگ آقای ریورز، را دیدم که داشت با پوزه اش در را کنار می زد، و خود سینت جان دستهایش را زیر بغل زده با ابروان گره خورده و نگاهی سرد و تقریبا ناخوشایند به من خیره شده بود. از او خواستم به داخل بیاید.)
. - «نه، نمی توانم بمانم ؛ فقط آمده ام بسته کوچکی را که خواهرهایم برایتان گذاشته اند به شما بدهم. فکر میکنم یک جعبه رنگ، چند تا مداد و چند برگ کاغذ توی آن است.»
جلو رفتم که آن را بگیرم؛ یک هدیه بود. به گمانم وقتی نزدیک می شدم آن مرد با نگاه سرد و بیروح خود صورتم را برانداز میکرد. آثار اشگی بدون شک، خیلی به وضوح روی صورتم باقی مانده بود. پرسید: «آیا در اولین روز تدریس بیشتر از حد انتظارتان به شما سخت گذشته ؟ »
- «اوه، نه، برعکس. فکر میکنم به موقعش خیلی خوب با شاگردانم به سازگاری برسیم.» |
- «یا شاید امکانات زندگی خانه کوچکتان و اثاث خانه بر خلاف انتظارتان بوده؟ در واقع خیلی ناچیزند اما...)
حرف او را قطع کرده گفتم: «خانه کوچکم تمیز و در مقابل هوا محفوظ است، اثاث خانه کافی است، و خانه راحتی است. برای هر چه در اینجا می بینم سپاسگزارم؛ و چیزی در اینجا مرا دلسرد و ناامید نمی کند. من مطلقا آنقدر احمق و مادی نیستم که از نبودن قالی، کاناپه و بشقاب نقره

صفحه 512 از 649