مجلل در جنوب فرانسه بیدار می شدم و می دیدم معشوقه آقای راچستر و غرق یک زندگی پرتجمل شده ام؛ نیمی از اوقات خود را از عشق او سرمست بودم
چون او، آو، بله، او تا مدتها با من عشق می ورزید - آخر او خیلی دوستم داشت؛ دیگر هیچکس مثل او مرا دوست نخواهد داشت، دیگر هرگز با ستایشی چنان دلپذیر از جوانی و لطف و زیبایی آشنا نخواهم شد چون تصور نمیکنم دیگر هرگز کسی چنان جاذبه هایی را در من مشاهده کند. آن مرد به من علاقه داشت و افتخار میکرد. هیچ مرد دیگری چنان علاقه ای تا کنون به من نداشته اما راستی دارم کجا می روم، چه می گویم و مهمتر از همه، چه احساس میکنم ؟ بله، داشتم این را از خود می پرسیدم که کدام بهترست: برده ای با احساس خوشبختی دروغین و بی اساس در مارسی (که لحظاتی از سعادتی فریبنده و موهوم سرخوش باشم و لحظات دیگری اشک پشیمانی بریزم و احساس شرمساری کنم) آری، این بهترست یا این که در یک نقطه مصفای
کوهستانی در مرکز سلامت بخش انگلستان با آزادی و شرافت به معلمی یک مدرسه روستایی اشتغال داشته باشم؟)
بله، اکنون حس میکنم در آن موقع که به اصول اخلاقی و قانونی تمسک می جستم و اشارات غیر معقول دعوت به عمل جنون آمیزی برای یک لحظه را نادیده انگاشته محکوم می کردم کاملا حق با من بود. خداوند مرا هدایت کرد تا راه صحیح را انتخاب کنم. برای چنین هدایتی به درگاه او شکرگزار هستم!
وقتی تأملات شامگاهیم به اینجا رسید برخاستم، جلوی در اطاقم رفتم و به تماشای غروب یکی از روزهای برداشت محصول و مزارع آرام رو به روی کلبه ام، که نیم مایل با دهکده فاصله داشتند، پرداختم، پرندگان سرگرم سراییدن واپسین نغمه های خود بودند.
« هوا لطیف، و شبنم مرهم بود.»
همچنان که تماشا می کردم خود را خوشبخت می دانستم و در شگفت بودم که چرا قبل از این میگریستم - و شرمنده بودم؟ به دلیل سرنوشتی که مرا از اربابم که دیگر قرار نبود او را ببینم) به زور جدا کرد، به دلیل اندوه نا امیدانه و خشم مهلک (: پیامدهای آن جدایی) که حالا می تواند احتمالا او
چون او، آو، بله، او تا مدتها با من عشق می ورزید - آخر او خیلی دوستم داشت؛ دیگر هیچکس مثل او مرا دوست نخواهد داشت، دیگر هرگز با ستایشی چنان دلپذیر از جوانی و لطف و زیبایی آشنا نخواهم شد چون تصور نمیکنم دیگر هرگز کسی چنان جاذبه هایی را در من مشاهده کند. آن مرد به من علاقه داشت و افتخار میکرد. هیچ مرد دیگری چنان علاقه ای تا کنون به من نداشته اما راستی دارم کجا می روم، چه می گویم و مهمتر از همه، چه احساس میکنم ؟ بله، داشتم این را از خود می پرسیدم که کدام بهترست: برده ای با احساس خوشبختی دروغین و بی اساس در مارسی (که لحظاتی از سعادتی فریبنده و موهوم سرخوش باشم و لحظات دیگری اشک پشیمانی بریزم و احساس شرمساری کنم) آری، این بهترست یا این که در یک نقطه مصفای
کوهستانی در مرکز سلامت بخش انگلستان با آزادی و شرافت به معلمی یک مدرسه روستایی اشتغال داشته باشم؟)
بله، اکنون حس میکنم در آن موقع که به اصول اخلاقی و قانونی تمسک می جستم و اشارات غیر معقول دعوت به عمل جنون آمیزی برای یک لحظه را نادیده انگاشته محکوم می کردم کاملا حق با من بود. خداوند مرا هدایت کرد تا راه صحیح را انتخاب کنم. برای چنین هدایتی به درگاه او شکرگزار هستم!
وقتی تأملات شامگاهیم به اینجا رسید برخاستم، جلوی در اطاقم رفتم و به تماشای غروب یکی از روزهای برداشت محصول و مزارع آرام رو به روی کلبه ام، که نیم مایل با دهکده فاصله داشتند، پرداختم، پرندگان سرگرم سراییدن واپسین نغمه های خود بودند.
« هوا لطیف، و شبنم مرهم بود.»
همچنان که تماشا می کردم خود را خوشبخت می دانستم و در شگفت بودم که چرا قبل از این میگریستم - و شرمنده بودم؟ به دلیل سرنوشتی که مرا از اربابم که دیگر قرار نبود او را ببینم) به زور جدا کرد، به دلیل اندوه نا امیدانه و خشم مهلک (: پیامدهای آن جدایی) که حالا می تواند احتمالا او