نام کتاب: جین ایر
- «پس چه؟»|
- «می خواستم بگویم پرهیجان اما این کلمه شاید موجب سوءتفاهم شما بشود، و از من برنجید. منظورم این است که محبتها و همدردیهای انسانی اثر بسیار نیرومندی برشما دارد. من اطمینان دارم شما از گذراندن اوقات فراغتنان در تنهایی برای مدت طولانی و همینطور از این که کارتان یک زحمت یکنواخت و کلا خالی از انگیزه باشد راضی نخواهید بود. بعد با تاکید افزود: «همچنان که من هم راضی نیستم در اینجا به صورت مدفون در مردابها و محصور در میان کوهها زندگی کنم چون روحیات من با چنین چیزی سازگار نیست و قوای فکری خدادادیم ضعیف و نابود خواهد شد، و در نتیجه ، وجودم عاطل و باطل و بیفایده خواهد ماند. حالا خوب متوجه تضادهای شخصیت من می شوید. من، که تن در دادن به سرنوشت فقیرانه را موعظه میکردم و حتی صاحبان مشاغلی از قبیل چوب بری و آب کشی را خادمان خداوند می دانستم؛ من، کشیش گماشته او، حالا از فرط ناشکیبایی تقریبا به یاوه گویی افتاده ام. خوب، تمایلات و اصول را بالاخره از یک طریقی باید باهم سازگار کرد.)
از اطاق بیرون رفت. آنچه در این چند دقیقه توانستم از روحیات او کشف کنم بیشتر از تمام چیزهایی بود که در طول یک ماه قبل درباره او دانسته بودم. با این حال هنوز برایم ناشناخته بود.
دیانا و مری ری ورز هرچه روز عزیمتشان نزدیک تر می شد از این که می خواستند برادر و خانه شان را ترک بگویند غمگین تر و ساکت تر می شدند. هر دو می کوشیدند ظاهر عادی خود را حفظ کنند اما اندوهی که آنها با آن در کلنجار بودند و سعی می کردند در خود خفه اش کنند اندوهی بود که نمی شد کاملا برآن چیره شد یا آن را مخفی کرد. از حرفهای دیانا اینطور استنباط می شد که این جدایی با جدائهایی که تا آن موقع داشته اند تفاوت دارد. این موضوع، تا آنجایی که به سینت جان مربوط می شد، جدایی برای چند سال، و شاید جدایی ابدی، بود.
دیانا گفت: «سینت جان همه چیز را فدای تصمیمات از پیش گرفته شده اش خواهد کرد با این حال محبت و احساسات طبیعی در او قدرت

صفحه 506 از 649