کند چیزی به من نگفته بود با این حال بسیار ضرورت داشت که شغلی برای خودم داشته باشم. یک روز صبح که چند دقیقه ای در اطاق نشیمن با او تنها شده بودم به خود جرأت دادم و به شاه نشین اطاق، که میز غذاخوری ] صندلی و میز تحریرش در آنجا کنار هم چیده شده و به منزله اطاق کارش بود، نزدیک شدم. می خواستم با او حرف بزنم هرچند خیلی خوب نمی دانستم سؤال خود را در قالب چه کلماتی و چگونه شروع کنم (چون همیشه شکستن سکوت و شروع کردن سخن با اشخاص تودار و خونسردی مثل او مشکل است که خوشبختانه خود او مرا از آن مخمصه نجات داد برای این کار اول خودش باب گفت وگو را گشود.)
او همچنان که به او نزدیک می شدم سر خود را بالا آورد، به من نگاه کرد و گفت: «مثل این که می خواهید چیزی از من بپرسید؟»
- «بله، می خواستم بپرسم که آیا اطلاع ندارید محلی برای کار کردن من پیدا شده باشد؟ »
- «سه هفته قبل کاری برایتان پیدا کردم یا بهتر بگویم، در نظر گرفتم؛ اما چون به نظر می رسید شما در اینجا هم مفید و هم خوشحال هستید
چون خواهرانم ظاهرا به شما دلبسته شده بودند و مصاحبت شما برای آنها فوق العاده لذت بخش بود) مصلحت ندانستم آسایش دو جانبه شما را به هم بزنم چون تا عزیمت قریب الوقوع آنها از مارش اند بودنتان در اینجا ضرورت داشت.»
گفتم: «تا سه روز دیگر خواهند رفت.»
- «بله، و وقتی بروند، من به خانه کشیشی ام در مورتن خواهم رفت، هنا با من خواهد آمد، و این خانه قدیمی درش بسته خواهد شد.» از چند دقیقه ای صبر کردم به این امید که به مطلب موردنظر بپردازد اما ظاهرة فکرش جای دیگری بود. نگاهش حاکی از این بود که دیگر به من و شغل من فکر نمی کند. ناگزیر بودم که افکار او را دوباره متوجه موضوعی کنم که برای من ضرورت حیاتی داشت. ا - «چه شغلی برای من در نظر گرفته اید، آقای ری ورز؟ امیدوارم که این تأخیر به مشکلات تأمین آن شغل اضافه نشود.»
او همچنان که به او نزدیک می شدم سر خود را بالا آورد، به من نگاه کرد و گفت: «مثل این که می خواهید چیزی از من بپرسید؟»
- «بله، می خواستم بپرسم که آیا اطلاع ندارید محلی برای کار کردن من پیدا شده باشد؟ »
- «سه هفته قبل کاری برایتان پیدا کردم یا بهتر بگویم، در نظر گرفتم؛ اما چون به نظر می رسید شما در اینجا هم مفید و هم خوشحال هستید
چون خواهرانم ظاهرا به شما دلبسته شده بودند و مصاحبت شما برای آنها فوق العاده لذت بخش بود) مصلحت ندانستم آسایش دو جانبه شما را به هم بزنم چون تا عزیمت قریب الوقوع آنها از مارش اند بودنتان در اینجا ضرورت داشت.»
گفتم: «تا سه روز دیگر خواهند رفت.»
- «بله، و وقتی بروند، من به خانه کشیشی ام در مورتن خواهم رفت، هنا با من خواهد آمد، و این خانه قدیمی درش بسته خواهد شد.» از چند دقیقه ای صبر کردم به این امید که به مطلب موردنظر بپردازد اما ظاهرة فکرش جای دیگری بود. نگاهش حاکی از این بود که دیگر به من و شغل من فکر نمی کند. ناگزیر بودم که افکار او را دوباره متوجه موضوعی کنم که برای من ضرورت حیاتی داشت. ا - «چه شغلی برای من در نظر گرفته اید، آقای ری ورز؟ امیدوارم که این تأخیر به مشکلات تأمین آن شغل اضافه نشود.»