نام کتاب: جین ایر
احساس آنها را درک کنم، و از قدرت و حقیقت آن بهره مند باشم، آن محل برایم پرجاذبه بود. غربت و تنهایی آن را حس می کردم. چشمانم از دیدن پست و بلندیهای اطراف خود، از تماشای رنگ آمیزی وحشی پشته و ماهورها و دره های کوچک پوشیده از خزه، گل خلنگ، چمنهای پرگل، ترنجستان پر تلألؤ و آن سنگ خارا دل انگیز محظوظ می شد. تمام اینها که به تفصیل ذکر
کردم برای من همان جاذبه ای را داشتند که برای آنها - سرچشمه های ناب و دلپذیر لذت بودند. تندباد و نسیم ملایم، روزطوفانی و روز آرام، لحظات طلوع و غروب خورشید، شب مهتابی و شب ابری این حوالی برای من به همان اندازه
گیرا بود که برای آنها مرا با همان کمند جادویی گرفتار می کرد که آنها را به دام انداخته بود.
( در داخل خانه هم به خوبی توافق داشتیم. هر دوی آنها هنرهای بیشتری از من داشتند و با سوادتر بودند، اما من راه کسب دانشی را که آنها قبل از من هموار ساخته بودند با اشتیاق طی میکردم و به دنبال آنها می رفتم.
کتابهایی را که به من امانت می دادند به طور کامل و دقیق می خواندم، بعد شبها درباره آنچه در طول مدت روز خوانده بودم با آنها گفت وگو میکردم و خیلی راضی و خوشحال می شدم؛ فکر برفکر منطبق بود، عقیده در مقابل عقیده قرار می گرفت و خلاصه، دا کاملا با هم توافق داشتیم.)
اگر بنا بود در جمع سه نفری ما یک نفر بزرگتر و راهنما باشد آن یک نفر دیانا بود. به لحاظ جسمی خیلی برمن برتری داشت: زیبا و قوی بود، قوای عصبی او از موهبت حیات وقطعة موهبت سرزندگی و نشاط چنان سرشار بودند
که مرا هم شگفت زده و هم گیج می کرد. در آغاز شب من می توانستم راجع به موضوعی که خوانده بودم چند کلمه ای حرف بزنم، اما بعد از آن که دیگر حرف بدیع و جالبی نداشتم با رضایت خاطر روی چهار پایه کنار پای دیانا می نشستم تا سرم را به زانوی او تکیه بدهم و متناوبا حرفهای او و مری را بشنوم و مشاهده کنم که مطلب عنوان شده مرا چگونه بررسی میکنند و با دقت کامل راجع به آن به بحث می پردازند. دیانا پیشنهاد کرد به من آلمانی یاد بدهد. دوست داشتم از او چیزی یاد بگیرم. معلمی را بسیار خوشایند و برازنده او می دانستم و من هم در نظر او شاگرد خوشایند و مناسبی بودم؛ شایستگی من

صفحه 497 از 649