نام کتاب: جین ایر
هر چه بیشتر با ساکنان مورهاوس آشنا می شدم از آنها بیشتر خوشم می آمد. در ظرف چند روز به اندازه ای حالم خوب شد که می توانستم تمام روز را بنشینم، و گاهی از رختخواب بیرون بیایم و راه بروم. می توانستم وقتی دیانا و میری کار میکنند در کنارشان باشم، تا هرقدر مایل بودند با آنها گفت وگو - کنم، و هر زمان و در هر مورد که اجازه می دادند به آنها در بحث یاری دهم. این مصاحبت با آنها برایم لذت حیات بخشی داشت؛ از آن گونه لذتها بود که حالا برای اولین بار مزه آن را می چشیدم - لذتی بود که از هماهنگی کامل سلیقه ها، تمایلات و اصول نشأت می گرفت.
دوست داشتم آنچه را آنها دوست داشتند، بخوانم. آنچه برای آنها لذت بخش بود مرا شاد میکرد و آنچه قبول داشتند، مورد احترام من بود. خانه دور افتاده و خلوت خود را دوست داشتند من هم در آن ساختمان خاکستری کوچک قدیمی با سقف کوتاه، پنجره های مشبک، دیوارهای گچبری شده و خیابان کاجهای کهن سال آن جاذبه ای حس میکردم که هم پرقدرت و هم دیر پا بود؛ درختهای کاج همه در اثر فشار بادهای کوهستانی کج روییده بودند؛ آن خانه از زیادی درختان سرخدار و ارج، تیره به نظر می رسید و در آن هیچ گلی جز گلهای بسیار مقاوم نمی رویید. دلبستگی آن دو خواهر به آنچه در آنجا می دیدند شدید بود: به خلنگزارهای ارغوانی پشت محل سکونت خود و اطراف آن، به آن درۂ خالی که یک راه باریک شنی از دروازه خانه شان شروع و به آن منتهی می شد، به این جاده که اول از میان در حاشیه پوشیده از گیاه سرخس می پیچید و بعد از چند مرتع کوچک کاملا متروکی عبور می کرد که همیشه محصور در میان خلنگها و محل مناسبی برای چرای یک گله گوسفند خاکستری خلنگزارها با بره های خزه گرفته شان بود، بله، می توانم بگویم، با تمام وجود خود به همه این مناظر علاقه داشتند. می توانستم این

صفحه 496 از 649