نام کتاب: جین ایر
می آید.»
- «آیا اسم واقعیتان را به ما نمی گویید؟»
«نه، چون چیزی که خیلی از آن وحشت دارم این است که مرا پیدا کنند و من از هرچیزی که منجر به پیدا کردنم بشود اجتناب می کنم .
. دیانا گفت: «بدون شک، کاملا حق با شماست. و حالا، چند لحظه ای او را راحت بگذار، برادر. »
اما سینت جان چند دقیقه ای به فکر فرو رفت و بعد، مثل قبل با خونسردی و زیرکی اینطور اظهارنظر کرد: «شما میل ندارید برای مدت زیادی متکی به مهمان نوازی ما باشید. گمان می کنم می خواهید هرچه زودتر خودتان را از قبول ابراز محبت خواهرانم و از آن مهمتر، کار ثواب خداپسندانه من معاف کنید (به تفاوتی که میان من و خواهرهایم قائل شده اید کاملا توجه دارم، و از این بابت نرنجیده ام - عادلانه است)؛ شما میل دارید از ما جدا زندگی کنید؟»
L «بله، اینطورست؛ این را قبلا گفته ام. به من راهنمایی کنید چطور کار کنم یا از چه طریقی به دنبال کار بگردم؛ این تنها چیزی است که الان احتیاج دارم. بنابراین بگذارید بروم حتی اگر به یک کلبه بسیار محقر باشد؛ اما تا آن موقع اجازه بدهید اینجا بمانم چون بیشتر از این طاقت ترس و لرزهای بیخانمانی و آوارگی را ندارم.»
دیانا، در حالی که دست سفید خود را روی سرم میگذاشت، گفت: در واقع، باید اینجا بمانید.» مری هم با لحن صمیمانه دور از تظاهری که در او طبیعی بود تکرار کرد «باید بمانید.»
آقای سینت جان گفت: «خواهرانم، همانطور که می بینید، از نگهداشتن شما در اینجا خوشحال اند؛ مثل این است که یک تندباد زمستانی پرنده نیمه منجمدی را از پنجره به داخل اطاقشان رانده باشد، و آنها از نگهداری و پرورش آن لذت ببرند. من احساس میکنم بیشتر میل دارم وسیله ای فراهم کنم که شما روی پای خودتان بایستید، و خواهم کوشید چنین کاری برای شما انجام بدهم. اما توجه داشته باشید که امکانات من محدودست. تنها قلمرو نفوذ من کلیسای بخش یک حومه فقیرنشین است. کمک من طبعة ناچیزست. و اگر

صفحه 494 از 649