نام کتاب: جین ایر
* «شما هیچوقت تا حالا ازدواج نکرده اید؟ مجرد هستید؟
دیانا خندید؛ گفت: «این چه سؤالی است، سینت جان، او هفده هیجده سال بیشتر ندارد.»
- «من تقریبا نوزده سال دارم، اما ازدواج نکرده ام، درست است.»
حس کردم صورتم داغ شد چون اشاره او به ازدواج بار دیگر افکار تلخ و تشویش آمیز گذشته را در من بیدار کرده بود. هرسه آنها متوجه تغییر حالت چهره ام شدند. دیانا و مری چشمان خود را به طرف دیگری برگرداندند تا صورت برافروخته مرا نبینند اما برادرشان که کاملا خونسرد و انعطاف ناپذیر بود چشمان خیره خود را همچنان به من دوخت تا اندوهی که خود او باعث آن شده بود علاوه برتغییر دادن رنگ چهره ام قطرات اشگ را نیز از دیدگانم جاری سازد.
در این موقع پرسید: «آخرین بار کجا اقامت داشتید؟»
مری زیر لب گفت: «سینت جان، توبیش از حد کنجکاو هستی » اما آن مرد دستهای خود را روی میز تکیه داد، خم شد و با نگاه ثابت و نافذ دیگری از من خواست به سؤالش پاسخ بدهم.
به طور موجز و محکم پاسخ دادم: «اسم محل زندگیم و شخصی که با او زندگی میکردم جزو اسرار من است.»
دیانا اظهار داشت: «بله، جزو اسرار شماست و به عقیده من، حق دارید آن را هم از سینت جان و هم از هر شخص کنجکاو دیگری که مایل باشید مخفی نگهدارید.»
( آن مرد گفت: «با این حساب، اگر من چیزی راجع به شما و سرگذشتتان ندانم نمی توانم کمکتان کنم؛ اما شما به کمک احتیاج دارید، اینطور نیست؟
لم «به کمک احتیاج دارم، آقا، و برای این منظور به جست وجو ادامه خواهم داد تا این که بالاخره یک شخص انساندوست واقعی کاری برایم پیدا کند. اجرت آن کار اگر حداقل احتیاجات مرا هم برآورده کند کافی خواهد
بود. »
أ- «نمی دانم که من آیا یک (انساندوست واقعی) هستم یا نه با این

صفحه 491 از 649