چیزی بخورید. اگر در ابتدا تسلیم اشتهای زیاد می شدید و خیلی غذا می خوردید برای شما خطرناک بود. حالا می توانید غذا بخورید هرچند هنوز هم باید اعتدال را رعایت کنید.)
بالحن بسیار ناسنجیده و تا حدی جسارت آمیز جواب دادم: «امیدوارم بیشتر از این در اینجا به خرج شما غذا نخورم، آقا .»
با خونسردی گفت: «نه، وقتی شما نشانی محل زندگی بستگانتان را برای ما مشخص کردید می توانیم به آنها نامه بنویسیم و شما را به خانه تان برگردانیم.»)
و «باید صراحتا به شما بگویم که انجام این امر کاملا از عهده من خارج است چون مطلقأ خانه و بستگانی ندارم.»
هر سه آنها به من نگاه کردند اما نه از روی ناباوری؛ حس کردم همین علامت سوء ظنی در نگاههاشان نیست. نگاههای آنها، به خصوص آن خانمهای جوان، بیشتر از روی کنجکاوی بود تا چیز دیگر. حالت چشمهای سینت جان هر چند در حقیقت به حد کافی روشن و گویا بود اما استنباط مفهوم دیگری از آن، مشکل بود. ظاهرا از چشمانش بیشتر برای خواندن افکار دیگران استفاده می کرد تا بیان افکار خود برای دیگران. افکارش در اینجا آمیزه ای بود از تیزهوشی و احتیاط که بیشتر عامل منع دیگران بود تا ترغیب آنها.
پرسید: «آیا می خواهید بگویید با هیچکس هیچگونه بستگی ندارید و کاملا تنها هستید؟»
- «بله، منظورم همین است. هیچ رشته ای مرا به هیچ موجود زنده ای پیوند نمی دهد، و نمی توانم ادعا کنم که در تمام انگلستان جایی برای زندگی من وجود دارد.» }
- «این وضع برای آدمی به سن شما کاملا عجیب و منحصر به فردست!»
در اینجا دیدم نگاهش متوجه دستهایم شد که آنها را روی میز مقابلم گذاشته به هم چفت کرده بودم. نمی دانستم که به چه منظوری به آنها نگاه می کند، اما با توجه به آنچه بلافاصله اظهار داشت این معما را حل کردم:
-
بالحن بسیار ناسنجیده و تا حدی جسارت آمیز جواب دادم: «امیدوارم بیشتر از این در اینجا به خرج شما غذا نخورم، آقا .»
با خونسردی گفت: «نه، وقتی شما نشانی محل زندگی بستگانتان را برای ما مشخص کردید می توانیم به آنها نامه بنویسیم و شما را به خانه تان برگردانیم.»)
و «باید صراحتا به شما بگویم که انجام این امر کاملا از عهده من خارج است چون مطلقأ خانه و بستگانی ندارم.»
هر سه آنها به من نگاه کردند اما نه از روی ناباوری؛ حس کردم همین علامت سوء ظنی در نگاههاشان نیست. نگاههای آنها، به خصوص آن خانمهای جوان، بیشتر از روی کنجکاوی بود تا چیز دیگر. حالت چشمهای سینت جان هر چند در حقیقت به حد کافی روشن و گویا بود اما استنباط مفهوم دیگری از آن، مشکل بود. ظاهرا از چشمانش بیشتر برای خواندن افکار دیگران استفاده می کرد تا بیان افکار خود برای دیگران. افکارش در اینجا آمیزه ای بود از تیزهوشی و احتیاط که بیشتر عامل منع دیگران بود تا ترغیب آنها.
پرسید: «آیا می خواهید بگویید با هیچکس هیچگونه بستگی ندارید و کاملا تنها هستید؟»
- «بله، منظورم همین است. هیچ رشته ای مرا به هیچ موجود زنده ای پیوند نمی دهد، و نمی توانم ادعا کنم که در تمام انگلستان جایی برای زندگی من وجود دارد.» }
- «این وضع برای آدمی به سن شما کاملا عجیب و منحصر به فردست!»
در اینجا دیدم نگاهش متوجه دستهایم شد که آنها را روی میز مقابلم گذاشته به هم چفت کرده بودم. نمی دانستم که به چه منظوری به آنها نگاه می کند، اما با توجه به آنچه بلافاصله اظهار داشت این معما را حل کردم:
-