بخاری برای شما خیلی زیادست.»
خواهرش افزود: «یا الله، بیایید. شما باید مطیع باشید.» همچنان که دستم را گرفته بود مرا برخیزاند، و به اطاق اندرونی راهنمایی کرد.
و در حالی که مرا روی کاناپه می نشانید گفت: «تا ما عصرانه را آماده میکنیم همین جا بنشینید؛ این هم یک امتیاز دیگری است که ما در خانه کوچکمان در این خانگزار از آن برخورداریم - وقتی دلمان بخواهد یا وقتی هنا مشغول نان پختن، آبجوگرفتن، شست وشویا اطو کردن است غذامان را خودمان آماده میکنیم .»
در را بست و مرا با آقای سینت جان تنها گذاشت. این شخص رو به رویم نشسته و کتاب یا روزنامه ای به دست گرفته بود. اول اطاق نشیمن را از نظر گذراندم و بعد به برانداز کردن شخصی که در آن بود پرداختم.
اطاق نشیمن نسبتا کوچک بود و مبلمان خیلی ساده ای داشت. در عین حال آدم در آن احساس راحتی میکرد چون پاکیزه و مرتب بود. صندلیهای قدیمی، خیلی براق بودند و میز چوب گردوی آن مثل آیینه می درخشید. چند تصویر عجیب و قدیمی از مردان و زنان روزگار گذشته دیوار نقاشی شده اطاق را زینت می داد. در قفسه ای که درهای شیشه ای داشت چند جلد کتاب و یک دست ظرف چینی قدیمی گذاشته بودند. هیچ وسیله تزیینی اضافی در اطاق نبود؛ یک قطعه اثاثه تو در آنجا دیده نمی شد بجز چند جعبه چوبی و یک میز آرایش خانمها که از چوب اقاقیا ساخته شده بود و در کنار یک میز پادیواری قرار داشت. در اولین نگاه فورا معلوم می شد که همه چیز آن اطاق از جمله قالی و پرده ها هم خوب مورد استفاده قرار گرفته و هم خوب از آنها نگهداری شده.
آقای سینت جان - که مثل یکی از تصویرهای تیره روی دیوار بیحرکت نشسته و چشمان خود را روی صفحه ای که می خواند دوخته و لبهایش بسته بود سوژه خوبی برای مشاهده من بود. اگر به جای آن که آدم باشد مجسمه هم بود راحت تر از این نمی شد او را با دقت نگاه کرد: جوان بود - شاید بین بیست وهشت تا سی سال داشت بلند قامت و باریک اندام بود. چهره اش توجه آدم را جلب می کرد؛ مثل چهره یونانیها بود؛ طرح ساده ای ..
خواهرش افزود: «یا الله، بیایید. شما باید مطیع باشید.» همچنان که دستم را گرفته بود مرا برخیزاند، و به اطاق اندرونی راهنمایی کرد.
و در حالی که مرا روی کاناپه می نشانید گفت: «تا ما عصرانه را آماده میکنیم همین جا بنشینید؛ این هم یک امتیاز دیگری است که ما در خانه کوچکمان در این خانگزار از آن برخورداریم - وقتی دلمان بخواهد یا وقتی هنا مشغول نان پختن، آبجوگرفتن، شست وشویا اطو کردن است غذامان را خودمان آماده میکنیم .»
در را بست و مرا با آقای سینت جان تنها گذاشت. این شخص رو به رویم نشسته و کتاب یا روزنامه ای به دست گرفته بود. اول اطاق نشیمن را از نظر گذراندم و بعد به برانداز کردن شخصی که در آن بود پرداختم.
اطاق نشیمن نسبتا کوچک بود و مبلمان خیلی ساده ای داشت. در عین حال آدم در آن احساس راحتی میکرد چون پاکیزه و مرتب بود. صندلیهای قدیمی، خیلی براق بودند و میز چوب گردوی آن مثل آیینه می درخشید. چند تصویر عجیب و قدیمی از مردان و زنان روزگار گذشته دیوار نقاشی شده اطاق را زینت می داد. در قفسه ای که درهای شیشه ای داشت چند جلد کتاب و یک دست ظرف چینی قدیمی گذاشته بودند. هیچ وسیله تزیینی اضافی در اطاق نبود؛ یک قطعه اثاثه تو در آنجا دیده نمی شد بجز چند جعبه چوبی و یک میز آرایش خانمها که از چوب اقاقیا ساخته شده بود و در کنار یک میز پادیواری قرار داشت. در اولین نگاه فورا معلوم می شد که همه چیز آن اطاق از جمله قالی و پرده ها هم خوب مورد استفاده قرار گرفته و هم خوب از آنها نگهداری شده.
آقای سینت جان - که مثل یکی از تصویرهای تیره روی دیوار بیحرکت نشسته و چشمان خود را روی صفحه ای که می خواند دوخته و لبهایش بسته بود سوژه خوبی برای مشاهده من بود. اگر به جای آن که آدم باشد مجسمه هم بود راحت تر از این نمی شد او را با دقت نگاه کرد: جوان بود - شاید بین بیست وهشت تا سی سال داشت بلند قامت و باریک اندام بود. چهره اش توجه آدم را جلب می کرد؛ مثل چهره یونانیها بود؛ طرح ساده ای ..