نام کتاب: جین ایر
آن دو خانم و برادرشان الان کجا هستند.
- «رفتن طرفای مورتن پیاده روی کنن! اما تا نیم ساعت دیگر برای عصرانه برمیگردن.»
بعد از همان نیم ساعتی که هنا برایشان معین کرده بود برگشتند. از در آشپزخانه وارد منزل شدند. آقای سینت جان وقتی مرا دید فقط سری به احترام خم کرد و از کنارم گذشت. آن دو خانم ایستادند. مری با مهربانی و آرامی در چند کلمه اظهار داشت خیلی خوشحال است که می بیند من حالم آنقدر خوب شده که توانسته ام به طبقه پایین بیایم. دیانا دستم را گرفت، و در
حالی که سرخود را تکان می داد گفت: «شما بایست صبر می کردید تا من اجازه بدهم بعد پایین بیایید. هنوز خیلی رنگ پریده - خیلی لاغر به نظر می رسید! طفلک! دختر بیچاره!»
و صدای دیانا در گوشم مثل بغبغوی کبوتران بود. حالت نگاهش طوری بود که من از نگاه کردن به چشمهایش لذت می بردم. تمام صورتش برای من پراز جاذبه بود. ظاهر چهره مری مثل خواهرش حاکی از هوشمندی و مثل او قشنگ بود اما حالت قیافه اش نمودار محتاط بودن او بود، و رفتارش با آن که محبت آمیز بود نشان می داد که کمتر با آدم می جوشد. نگاه و طرز حرف زدن دیانا توأم با نوعی اقتدار بود؛ معلوم بود شخص با اراده ای است. طبیعت من هم طوری بود که از تسلیم شدن در برابر اراده اشخاصی مثل او احساس لذت میکردم و تا آنجا که وجدان و عزت نفس من اجازه می داد در برابر یک اراده فعال سرتعظیم فرود می آوردم.
بعد افزود: «اینجا چکار میکنید؟ جای شما اینجا نیست. البته من و مری بعضی وقتها در آشپزخانه می نشینیم چون دوست داریم در خانه آزاد باشیم ولو آن که از آزادیمان سوء استفاده کنیم اما شما مهمان هستید، و باید به اطاق پذیرایی بروید.»
- «در اینجا خیلی راحتم.» |
- «نه اصلا اینطور نیست؛ ببینید که هنا چطور دور و برتان می چرخد و سرو هیکلتان را پراز آرد کرده!» .
مری هم وارد صحبت شده گفت: «از این گذشته، این گرمای

صفحه 487 از 649