بار دیگر با نگاه تعجب آمیزی به من خیره شد. گفت: «یقینا راجع به شما حرف غلطی زده ام ؛ در این حوالی بعضیها خیلی حقه بازن؛ منوببخشین، خانوم.»
با لحن تا اندازه ای خشنی به حرفهای خود ادامه دادم: «با این حال، در شبی که انسان در خانه را به روی یک سگ نمی بندد تو می خواستی مرا بیرون بیندازی.»
- «بله، خیلی سخت بود. اما چکار دیگه ای می تونستم بکنم؟ من بیشتر به فکر بجا) بودم تا به فکر خودم. طفلکها! غیر از من هیچکس دیگری رو ندارن تا ازشون مواظبت کنه. من باید سختگیر باشم.»
چند دقیقه با سکوت ناراحت کننده ای گذشت. دوباره گفت: «شما نباس راجع به من خیلی بد فکر کنین.» |
گفتم: «اما واقعا راجع به تو بد فکر میکنم و حالا میگویم چرا - نه از این جهت که از پناه دادن به من امتناع کردی یا مرا شیاد دانستی بلکه بیشتر از این جهت که حتی حالا هم مرا مستحق سرزنش دانستی که (سکه و خانه ندارم. بعضی از بهترین افراد بشر که تاکنون در این دنیا زندگی کرده اند مثل من بیخانه و زندگی بوده اند، و اگر تویک مسیحی باشی حق نداری فقیر بودن را جرم بدانی .)
گفت: «البته که حق ندارم؛ آقای سینت جان هم همین رو به من میگه. آره حرف من غلط بود اما حالا دیگه نظرم راجع به شما خیلی فرق کرده البته قبلا اینطور نبوده. حق با شماست چون این مخلوق کوچک کار درستی نکرده.»
- «خوب، همین کافی است؛ حالا دیگر تو را بخشیدم دست بده!
دست آردی و زمخت خود را در دستم گذاشت. لبخند دیگر، لبخند صمیمانه تری، چهره خشن او را از هم باز کرد، و ما از آن لحظه به بعد با هم دوست شدیم.
هنا طبیعتا علاقه زیادی به حرف زدن داشت. در اثنائی که من میوه ها را پاک میکردم و او خمیر کلوچه را آماده می ساخت راجع به آقا و خانم فقید خود، و همینطور فرزندان جوان خانواده، یا به گفته خودش «چا» (بچه ها)
با لحن تا اندازه ای خشنی به حرفهای خود ادامه دادم: «با این حال، در شبی که انسان در خانه را به روی یک سگ نمی بندد تو می خواستی مرا بیرون بیندازی.»
- «بله، خیلی سخت بود. اما چکار دیگه ای می تونستم بکنم؟ من بیشتر به فکر بجا) بودم تا به فکر خودم. طفلکها! غیر از من هیچکس دیگری رو ندارن تا ازشون مواظبت کنه. من باید سختگیر باشم.»
چند دقیقه با سکوت ناراحت کننده ای گذشت. دوباره گفت: «شما نباس راجع به من خیلی بد فکر کنین.» |
گفتم: «اما واقعا راجع به تو بد فکر میکنم و حالا میگویم چرا - نه از این جهت که از پناه دادن به من امتناع کردی یا مرا شیاد دانستی بلکه بیشتر از این جهت که حتی حالا هم مرا مستحق سرزنش دانستی که (سکه و خانه ندارم. بعضی از بهترین افراد بشر که تاکنون در این دنیا زندگی کرده اند مثل من بیخانه و زندگی بوده اند، و اگر تویک مسیحی باشی حق نداری فقیر بودن را جرم بدانی .)
گفت: «البته که حق ندارم؛ آقای سینت جان هم همین رو به من میگه. آره حرف من غلط بود اما حالا دیگه نظرم راجع به شما خیلی فرق کرده البته قبلا اینطور نبوده. حق با شماست چون این مخلوق کوچک کار درستی نکرده.»
- «خوب، همین کافی است؛ حالا دیگر تو را بخشیدم دست بده!
دست آردی و زمخت خود را در دستم گذاشت. لبخند دیگر، لبخند صمیمانه تری، چهره خشن او را از هم باز کرد، و ما از آن لحظه به بعد با هم دوست شدیم.
هنا طبیعتا علاقه زیادی به حرف زدن داشت. در اثنائی که من میوه ها را پاک میکردم و او خمیر کلوچه را آماده می ساخت راجع به آقا و خانم فقید خود، و همینطور فرزندان جوان خانواده، یا به گفته خودش «چا» (بچه ها)