وقتی دقیقتر نگاه کردم دیدم تمام وسایلم تمیز و خشک روی صندلی کنار تختخوابم قرار دارد. نیمتنه ابریشمین مشکیم را به دیوار مقابل آویخته بودند. اثری از گل و لای باتلاق برروی آن نبود و چین و چروک آن را که نتیجه رطوبت بود صاف کرده بودند، و کاملا مناسب بود. کفشها و جورابهایم تمیز و قابل استفاده شده بودند. وسایل شست وشو و نظافت و همینطور برم و شانه ای هم برای صاف کردن موهایم در اطاق آماده بود. بعد از یک تلاش خیلی خسته کننده، که طی آن در فاصله هر پنج دقیقه استراحت می کردم، موفق شدم لبامی خود را بپوشم. لباسم به تنم گشاد شده بود چون خیلی به تحلیل رفته و لاغر شده بودم، اما نقیصه ها را با شال پوشاندم و بار دیگر با - ظاهری پاکیزه و موقر (بی هیچ اثری از گل و لای و نامرتب بودن لباس که خیلی از آن بدم می آمد و باعث می شد احساس خفت کنم) اطاق را ترک گفتم و از راه یک پلکان سنگی با کمک گرفتن از نرده های اطراف آن خود را به طبقه پایین کشاندم و پس از عبور از یک راهروی باریک و کوتاه به آشپزخانه رسیدم.
بوی خوش نان تازه و گرمای یک بخاری مطبوع آشپزخانه را پرکرده بود. هنا نان می پخت. کاملا معلوم است که ریشه کن ساختن نقرتهای بیجهت از درون قلبهایی که تعلیم و تربیت هیچگاه مزرعه آنها را شخم نزده و به ثمر نرسانیده کار بسیار دشواری است؛ این گونه نفرتها در قلب انسان رشد میکنند و مثل جگنهایی که در میان سنگها ریشه می دوانند، استحکام می یابند. در واقع، هنا از ابتدا نسبت به من رفتار تحقیرآمیز و سردی داشت بعد کم کم اندکی نرم شد، و وقتی مرا با ظاهری مرتب و لباسی پاکیزه دید که وارد آشپزخانه شدم لبخندی هم به لب آورد.
گفت: « به! پاشدی؟ پس معلوم می شه حالت بهتره. اگه بخوای می تونی روی صندلی من کنار اجاق بشینی.» وقتی این را می گفت به یک صندلی گهواره ای اشاره کرد. روی آن صندلی نشستم. آن زن ضمن رفت و آمد در آشپزخانه گاهی زیر چشمی سراپای مرا ورانداز میکرد.
همچنان که چند قرص نان از داخل تنور بیرون می آورد رو به من کرد و بالحن دور از نزاکتی گفت: «تو پیش از این که این طرفا پیدات بشه همیشه
بوی خوش نان تازه و گرمای یک بخاری مطبوع آشپزخانه را پرکرده بود. هنا نان می پخت. کاملا معلوم است که ریشه کن ساختن نقرتهای بیجهت از درون قلبهایی که تعلیم و تربیت هیچگاه مزرعه آنها را شخم نزده و به ثمر نرسانیده کار بسیار دشواری است؛ این گونه نفرتها در قلب انسان رشد میکنند و مثل جگنهایی که در میان سنگها ریشه می دوانند، استحکام می یابند. در واقع، هنا از ابتدا نسبت به من رفتار تحقیرآمیز و سردی داشت بعد کم کم اندکی نرم شد، و وقتی مرا با ظاهری مرتب و لباسی پاکیزه دید که وارد آشپزخانه شدم لبخندی هم به لب آورد.
گفت: « به! پاشدی؟ پس معلوم می شه حالت بهتره. اگه بخوای می تونی روی صندلی من کنار اجاق بشینی.» وقتی این را می گفت به یک صندلی گهواره ای اشاره کرد. روی آن صندلی نشستم. آن زن ضمن رفت و آمد در آشپزخانه گاهی زیر چشمی سراپای مرا ورانداز میکرد.
همچنان که چند قرص نان از داخل تنور بیرون می آورد رو به من کرد و بالحن دور از نزاکتی گفت: «تو پیش از این که این طرفا پیدات بشه همیشه