خود را در چند کلمه با لحنی آرام و صدایی کوتاه اظهار داشت و بعد از مکث کوتاهی، با لحن شخصی که به تعبیر و تفسیرهای طولانی چندان عادت ندارد، افزود: «قیافه اش تا اندازه ای غیرعادی است اما نشان نمی دهد که شخص عامی و پستی باشد.)
دیانا جواب داد: «بله، اصلا اینطور نیست. راستش را بگویم، سینت جان، این آدم ریزه جثه تا اندازه ای در قلب من جا باز کرده. امیدوارم بتوانیم به طور دائم در اینجا از وجودش استفاده کنیم.م
برادرش در پاسخ گفت: «خیلی بعید به نظر می رسد. بعدا خواهی فهمید که این خانم جوان با بستگانش اختلافی داشته، شاید از روی بیعقلی از آنها جدا شده و خانه و زندگی را رها کرده. شاید ما موفق شویم او را، در صورتی که لجاجت نکند، به آنها برگردانیم. از قیافه اش پیداست نیرویی دارد که در مقابل هر عاملی که بخواهد او را به نرمش وادارد مقاومت می کند.» چند دقیقه ای بالای سرم ایستاد و به قیافه ام خیره شد. بعد افزود: «به نظر می رسد باهوش است اما قشنگ نیست.)
- «حالا خیلی مریض است، سینت جان.»
- «چه مریض باشد چه سالم قیافه اش همینطور بی نمک است. کمبود ظرافت و هماهنگی زیبایی در قیافه اش کاملا محسوس است.»
روز سوم حالم بهتر شد. روز چهارم توانستم حرف بزنم، حرکت کنم، در رختخوابم بنشینم و به این طرف و آن طرف بچرخم. نزدیکیهای، به گمانم، موقع ناهار، هنا مقداری اماج آردجو و شیر و همینطور نان برشته بدون کره برایم آورده بود. آن را با رغبت خورده بودم. غذا خوب بود دیگر آن چاشنیهای تندی را نداشت که هر چه را تا آن موقع به گلویم ریخته بودند ضایع کرده بود. وقتی آن زن از اطاق بیرون رفت حس کردم تا اندازه ای جان گرفته و نیرومند شده ام. طولی نکشید که استراحت کافی و میل به حرکت، مرا از جایم بلند کرد. می خواستم برخیزم اما چه می توانستم بپوشم؟ فقط لباسهای خیس وگل آلودم را داشتم که با همان روی زمین کنار باتلاق خوابیده بودم. خجالت میکشیدم که با آن لباسها در برابر احسان کنندگانم ظاهر شوم. دیگر مرحله تحمل خفت را از سر گذرانده بودم.
دیانا جواب داد: «بله، اصلا اینطور نیست. راستش را بگویم، سینت جان، این آدم ریزه جثه تا اندازه ای در قلب من جا باز کرده. امیدوارم بتوانیم به طور دائم در اینجا از وجودش استفاده کنیم.م
برادرش در پاسخ گفت: «خیلی بعید به نظر می رسد. بعدا خواهی فهمید که این خانم جوان با بستگانش اختلافی داشته، شاید از روی بیعقلی از آنها جدا شده و خانه و زندگی را رها کرده. شاید ما موفق شویم او را، در صورتی که لجاجت نکند، به آنها برگردانیم. از قیافه اش پیداست نیرویی دارد که در مقابل هر عاملی که بخواهد او را به نرمش وادارد مقاومت می کند.» چند دقیقه ای بالای سرم ایستاد و به قیافه ام خیره شد. بعد افزود: «به نظر می رسد باهوش است اما قشنگ نیست.)
- «حالا خیلی مریض است، سینت جان.»
- «چه مریض باشد چه سالم قیافه اش همینطور بی نمک است. کمبود ظرافت و هماهنگی زیبایی در قیافه اش کاملا محسوس است.»
روز سوم حالم بهتر شد. روز چهارم توانستم حرف بزنم، حرکت کنم، در رختخوابم بنشینم و به این طرف و آن طرف بچرخم. نزدیکیهای، به گمانم، موقع ناهار، هنا مقداری اماج آردجو و شیر و همینطور نان برشته بدون کره برایم آورده بود. آن را با رغبت خورده بودم. غذا خوب بود دیگر آن چاشنیهای تندی را نداشت که هر چه را تا آن موقع به گلویم ریخته بودند ضایع کرده بود. وقتی آن زن از اطاق بیرون رفت حس کردم تا اندازه ای جان گرفته و نیرومند شده ام. طولی نکشید که استراحت کافی و میل به حرکت، مرا از جایم بلند کرد. می خواستم برخیزم اما چه می توانستم بپوشم؟ فقط لباسهای خیس وگل آلودم را داشتم که با همان روی زمین کنار باتلاق خوابیده بودم. خجالت میکشیدم که با آن لباسها در برابر احسان کنندگانم ظاهر شوم. دیگر مرحله تحمل خفت را از سر گذرانده بودم.