نام کتاب: جین ایر
برایم غیرممکن بود. کسی که بیشتر از همه به اطاق من می آمد هنا بود. آمدن او به اطاق آرامش مرا برهم می زد؛ حس میکردم که دوست دارد من از آنجا بروم، و همینطور تصور میکردم که او من و وضع مرا درک نمی کند و بیجهت از من تنفر دارد. دیانا و مری روزی یکی دو بار به آن اطاق می آمدند. حرفهای آنها در کنار بستر من از این قبیل بود
- «خیلی خوب شد که او را به خانه راه دادیم.»
- «بله، چون اگر تمام شب را بیرون می ماند مسلما صبح روز بعد می دیدیم که جلوی در خانه مرده. نمی دانم که او اینجا چکار داشته؟»
- تصور میکنم از فرط بیچارگی و درماندگی به اینجا آمده آواره بیچاره! چقدر لاغر و رنگ پریده است!»
- «از طرز حرف زدنش می شد فهمید که آدم بیسوادی نیست؛ لهجه اش کاملا خالص است؛ و لباسش که از تنش بیرون آوردیم، هرچند پرگل و شل و خیس بود، اما معلوم بود که خیلی کم آن را پوشیده چون خوب مانده.)
- «صورت عجیبی دارد؛ با آن که لاغر و تکیده است من تا اندازه ای از آن خوشم می آید. به عقیده من وقتی سالم و سرحال باشد قیافه اش دلپذیر خواهد بود.»
در گفت وگوی آن دو خواهر حتی یک بار هم کلمه ای نشنیدم که حاکی از اظهار پشیمانی آنها از پرستاری و پذیرایی از من یا سوءظن به من باشد یا از من بدشان بیاید؛ احساس آرامش کردم.)
آقای سینت جان فقط یک بار به داخل اطاق آمد. بعد از آن که نگاهی به من انداخت به خواهران خود گفت: «این خواب سنگین نتیجه خستگی مفرط و طولانی است؛ احتیاجی نیست دنبال طبیب بفرستیم چون اگر او را به حال خودش بگذاریم طبیعت مطمئنا بهتر از هر طبیب و دارویی عمل خواهد کرد.» بعد گفت: «به هرحال، به یک علتی اعصاب او تحت فشار زیادی بوده؟ تمام دستگاههای بدنش باید تا مدتی کاملا بیحرکت و شل باشد. حالتی که به آن دچار شده بیماری نیست. به نظر من به محض آن که بیداریش شروع بشود حالش به سرعت رو به بهبود می گذارد. آن مرد این نظر

صفحه 480 از 649