ماجرایم مرا معاف کنید چون نفسم میگیرد. وقتی حرف می زنم دچار تشنج می شوم.» هرسه با دقت به من نگاه کردند و هرسه ساکت شدند.
سرانجام، آقای سینت جان گفت: «هنا، فعلا بگذار اینجا بنشیند، و هیچ سؤالی از او نکن. ده دقیقه دیگر بقیه نان و شیر را به او بده. مری و دیانا، به اطاق نشیمن برویم و راجع به این قضیه با هم صحبت کنیم.»
رفتند. کمی بعد، یکی از خانمها - که یادم نیست کدامیک بود برگشت. همچنان که کنار آن بخاری با آن گرمای ملایمش نشسته بودم
کرختی مطبوعی در خود حس کردم. آن زن آهسته چیزی به هنا گفت. کمی بعد سعی کردم با کمک خدمتکار از پلکانی بالا بروم. لباسهای خیسم را بیرون آوردند. بلافاصله خود را در یک رختخواب گرم و خشک یافتم. خدا را شکر کردم در عین آن خستگی توصیف ناپذیر تلألؤ شادی پر شکوهی به من لبخند زدوخواب مرا در ربود.
( از تقریبا سه شبانه روزی که بعد از آن قضیه برمن گذشت خاطرة چندان روشنی در ذهنم نمانده، فقط می توانم قسمتی را از آنچه در طول این مدت در بعضی از فواصل فهمیدم به یاد بیاورم؛ در آن سه شبانه روز افکارم خیلی کم متمرکز می شد، و هیچ حرکتی نمی کردم. می دانم در یک اطاق کوچک روی تختخواب باریکی خوابیده بودم. به نظرم می آمد جزئی از آن تختخواب شده ام. مثل یک سنگ بیحرکت روی آن دراز کشیده بودم، وجدا کردنم از آن تقریبا مثل این بود که بخواهند مرا بکشند. گذشت زمان تبدیل صبح به ظهر و ظهر به شب را حس نمی کردم متوجه ورود و خروج اشخاص به اطاق می شدم. حتی می توانستم آنها را بشناسم. وقتی کسی وارد اطاق می شد و نزدیک تخت من می آمد و حرف می زد حرفهایش را می فهمیدم اما نمی توانستم جواب دهم هم باز کردن لبها و هم حرکت دادن دستها و پاها
سرانجام، آقای سینت جان گفت: «هنا، فعلا بگذار اینجا بنشیند، و هیچ سؤالی از او نکن. ده دقیقه دیگر بقیه نان و شیر را به او بده. مری و دیانا، به اطاق نشیمن برویم و راجع به این قضیه با هم صحبت کنیم.»
رفتند. کمی بعد، یکی از خانمها - که یادم نیست کدامیک بود برگشت. همچنان که کنار آن بخاری با آن گرمای ملایمش نشسته بودم
کرختی مطبوعی در خود حس کردم. آن زن آهسته چیزی به هنا گفت. کمی بعد سعی کردم با کمک خدمتکار از پلکانی بالا بروم. لباسهای خیسم را بیرون آوردند. بلافاصله خود را در یک رختخواب گرم و خشک یافتم. خدا را شکر کردم در عین آن خستگی توصیف ناپذیر تلألؤ شادی پر شکوهی به من لبخند زدوخواب مرا در ربود.
( از تقریبا سه شبانه روزی که بعد از آن قضیه برمن گذشت خاطرة چندان روشنی در ذهنم نمانده، فقط می توانم قسمتی را از آنچه در طول این مدت در بعضی از فواصل فهمیدم به یاد بیاورم؛ در آن سه شبانه روز افکارم خیلی کم متمرکز می شد، و هیچ حرکتی نمی کردم. می دانم در یک اطاق کوچک روی تختخواب باریکی خوابیده بودم. به نظرم می آمد جزئی از آن تختخواب شده ام. مثل یک سنگ بیحرکت روی آن دراز کشیده بودم، وجدا کردنم از آن تقریبا مثل این بود که بخواهند مرا بکشند. گذشت زمان تبدیل صبح به ظهر و ظهر به شب را حس نمی کردم متوجه ورود و خروج اشخاص به اطاق می شدم. حتی می توانستم آنها را بشناسم. وقتی کسی وارد اطاق می شد و نزدیک تخت من می آمد و حرف می زد حرفهایش را می فهمیدم اما نمی توانستم جواب دهم هم باز کردن لبها و هم حرکت دادن دستها و پاها