حس کردم می توانم حرف بزنم؛ جواب دادم: «اسمم جین الیوت است. نام خانوادگیم را تغییر دادم چون نگران بودم و می خواستم نگذارم کسی مرا بشناسد. از قبل تصمیم گرفته بودم اسم مستعار بر خود بگذارم.
- «کجا زندگی میکنید؟ بستگانتان کجاست؟ » سکوت کردم. - «می توانیم سراغ یکی از آشنایانتان بفرستیم؟» با اشاره سر مخالفت کردم. - «می توانید ماجرای خودتان را برایمان شرح بدهید؟»
در این موقع که از آستانه در این خانه پا به درون گذاشته بودم و مخصوصا از وقتی که با صاحبان آن روبه رو شده بودم نمی دانم چرا دیگر حس نمیکردم آدم مطرود، آواره و بی پناهی هستم. جرأت آن را یافتم که از قالب یک گدا بیرون بیایم و راه و روش طبیعی خود را از سر بگیرم. بار دیگر به بازشناسی خود پرداختم، و وقتی آقای سینت جان از من خواست ماجرای خود را برایش شرح دهم - والبته در آن موقع ضعیف تر از آن بودم که به این کار بپردازم - بعد از مکث کوتاهی گفتم:
- «امشب نمی توانم زیاد توضیح بدهم، آقا .» گفت: «پس انتظار دارید چه کاری برایتان انجام بدهم؟»
جواب دادم: «هیچ کاری»؛ نیرویم فقط برای جوابهای کوتاه کافی بود. دیانا رشته کلام را به دست گرفت:
پرسید: «منظورتان این است که ما آن چیزی را که احتیاج داشته اید به شما داده ایم ؟ و حالا می توانیم در این شب بارانی بگذاریم به میان خلنگزار بروید؟»
به او نگاه کردم. شخصیت او به نظرم قابل توجه آمد؛ هم از موهبت قدرت برخوردار بود و هم خوبی. ناگهان جرات پیدا کردم. در حالی که به نگاه مهربان او با لبخندی جواب می دادم گفتم: «به شما اعتماد خواهم کرد. می دانم که اگر یک سگ بیصاحب و سرگردان هم بودم شما امشب مرا از کنار بخاریتان دور نمی کردید. از این جهت، واقعا هیچ وحشتی ندارم. هرکاری که می خواهید در مورد من و برای من انجام بدهید اما از شرح مفصل
- «کجا زندگی میکنید؟ بستگانتان کجاست؟ » سکوت کردم. - «می توانیم سراغ یکی از آشنایانتان بفرستیم؟» با اشاره سر مخالفت کردم. - «می توانید ماجرای خودتان را برایمان شرح بدهید؟»
در این موقع که از آستانه در این خانه پا به درون گذاشته بودم و مخصوصا از وقتی که با صاحبان آن روبه رو شده بودم نمی دانم چرا دیگر حس نمیکردم آدم مطرود، آواره و بی پناهی هستم. جرأت آن را یافتم که از قالب یک گدا بیرون بیایم و راه و روش طبیعی خود را از سر بگیرم. بار دیگر به بازشناسی خود پرداختم، و وقتی آقای سینت جان از من خواست ماجرای خود را برایش شرح دهم - والبته در آن موقع ضعیف تر از آن بودم که به این کار بپردازم - بعد از مکث کوتاهی گفتم:
- «امشب نمی توانم زیاد توضیح بدهم، آقا .» گفت: «پس انتظار دارید چه کاری برایتان انجام بدهم؟»
جواب دادم: «هیچ کاری»؛ نیرویم فقط برای جوابهای کوتاه کافی بود. دیانا رشته کلام را به دست گرفت:
پرسید: «منظورتان این است که ما آن چیزی را که احتیاج داشته اید به شما داده ایم ؟ و حالا می توانیم در این شب بارانی بگذاریم به میان خلنگزار بروید؟»
به او نگاه کردم. شخصیت او به نظرم قابل توجه آمد؛ هم از موهبت قدرت برخوردار بود و هم خوبی. ناگهان جرات پیدا کردم. در حالی که به نگاه مهربان او با لبخندی جواب می دادم گفتم: «به شما اعتماد خواهم کرد. می دانم که اگر یک سگ بیصاحب و سرگردان هم بودم شما امشب مرا از کنار بخاریتان دور نمی کردید. از این جهت، واقعا هیچ وحشتی ندارم. هرکاری که می خواهید در مورد من و برای من انجام بدهید اما از شرح مفصل