حالی که تمام درماندگی و بأسم را در قلب خود ریخته بودم تلاش می کردم تا آن را با فشار در آنجا نگهدارم؛ و خاموش و آرام بمانم.
شنیدم کسی در نزدیکی من گفت: «همه افراد بشر خواه و ناخواه می میرند اما همه آنها هم محکوم به این نیستند که با کیفر طولانی و زود هنگامی رو به رو بشوند مثل تو که کیفرت این باشد تا در اینجا از بی غذایی و بی پناهی هلاک بشوی.»
من، که از آن صدای غیرمنتظر به وحشت افتاده و درعین حال در وضعی نبودم که بتوانم امید رسیدن هرگونه کمکی را نادیده بگیرم، پرسیدم: « این کیست با چیست که دارد حرف می زند؟» هیکلی نزدیک شد. تاریکی غلیظ شب وضعف قوه دید باعث شد که نتوانم آن را تشخیص دهم. شخص تازه از راه رسیده ضربات بلند ممندی به در نواخت.
هنا پرسید: «شما هستید، آقای سینت جان؟» - «بله، بله . زود باز کن.»
- «بسیار خوب. در این شب طوفانی بایس خیلی سردتون باشه و خیلی هم خیس شده باشین! بیاین تو خواهراتون خیلی نگران شما هستن، و می دونم آدمای بد هم در این اطراف پراکنین همین پیش پای شما به زن گدا اینجا بود - مثل این که هنوز نرفته! پاشو! خجالت بکش! به تو میگم از اینجا برو!
- «ساکت باش، هنا ! می خواهم با این زن حرف بزنم. تو وظیفه ات را در بیرون کردن او انجام داده ای، حالا بگذار من هم وظیفه ام را در وارد کردن او به خانه انجام بدهم. من نزدیک شما بودم، و حرفهای تو و او را شنیدم. گمان میکنم در مورد این زن وضع فرق میکند باید دست کم امتحان کنم. پاشو، زن جوانی و جلوتر از من داخل خانه شو.»)
با زحمت زیاد از دستورش اطاعت کردم. حالا در آن آشپزخانه تمیز روشن - در کنار همان بخاری بودم. می لرزیدم و دچار ضعف بودم. آخرین احساس من از خودم این بود: موجودی سرگردان، خسته و درمانده و در حال مرگ. آن دو خانم، برادرشان آقای سینت جان و خدمتکار پیر همه به من چشم دوخته بودند.
شنیدم کسی در نزدیکی من گفت: «همه افراد بشر خواه و ناخواه می میرند اما همه آنها هم محکوم به این نیستند که با کیفر طولانی و زود هنگامی رو به رو بشوند مثل تو که کیفرت این باشد تا در اینجا از بی غذایی و بی پناهی هلاک بشوی.»
من، که از آن صدای غیرمنتظر به وحشت افتاده و درعین حال در وضعی نبودم که بتوانم امید رسیدن هرگونه کمکی را نادیده بگیرم، پرسیدم: « این کیست با چیست که دارد حرف می زند؟» هیکلی نزدیک شد. تاریکی غلیظ شب وضعف قوه دید باعث شد که نتوانم آن را تشخیص دهم. شخص تازه از راه رسیده ضربات بلند ممندی به در نواخت.
هنا پرسید: «شما هستید، آقای سینت جان؟» - «بله، بله . زود باز کن.»
- «بسیار خوب. در این شب طوفانی بایس خیلی سردتون باشه و خیلی هم خیس شده باشین! بیاین تو خواهراتون خیلی نگران شما هستن، و می دونم آدمای بد هم در این اطراف پراکنین همین پیش پای شما به زن گدا اینجا بود - مثل این که هنوز نرفته! پاشو! خجالت بکش! به تو میگم از اینجا برو!
- «ساکت باش، هنا ! می خواهم با این زن حرف بزنم. تو وظیفه ات را در بیرون کردن او انجام داده ای، حالا بگذار من هم وظیفه ام را در وارد کردن او به خانه انجام بدهم. من نزدیک شما بودم، و حرفهای تو و او را شنیدم. گمان میکنم در مورد این زن وضع فرق میکند باید دست کم امتحان کنم. پاشو، زن جوانی و جلوتر از من داخل خانه شو.»)
با زحمت زیاد از دستورش اطاعت کردم. حالا در آن آشپزخانه تمیز روشن - در کنار همان بخاری بودم. می لرزیدم و دچار ضعف بودم. آخرین احساس من از خودم این بود: موجودی سرگردان، خسته و درمانده و در حال مرگ. آن دو خانم، برادرشان آقای سینت جان و خدمتکار پیر همه به من چشم دوخته بودند.