نام کتاب: جین ایر
موقع شب این طرف و اون طرف پرسه بزنی؛ خیلی بده. »
- «اما اگر مرا بیرون کنی کجا بروم! چکار کنم؟»
- «آهان، پس بذار بهت بگم کجا بری و چکار کنی: سعی کن کار خطا انجام ندی، همین. این هم یک پنی، حالا برو...»
- «یک پنی برای من غذا نمی شود، اصلا نمی توانم از اینجا تکان بخورم. در را نبند، اوه، نبند، تو را به خدا!»
- «باید ببندم، باران داره به داخل ساختمون می آد...» - «به خانمهای جوان بگو، بگذار آنها مرا ببیند...» |
- «هیچ ون این کار رو نمی کنم. تو اون کسی که بایس باشی نیستی و الآ اینطور سر و صدا نمیکردی. از اینجا برو. »
- «اما اگر مرا بیرون کنی می میرم.»
- «شماها نمی میرین. ترس من از اینه که تو نقشه ای به سرداری که در این موقع شب به در خانه مردم می آیی. حالا اگه باتو آدمای دیگه ای، مثه دزدها و از این قبیل، در این نزدیکیها هستن می تونی به اونا بگی که در این خانه ما تنها نیستیم. در اینجا مرد داریم، سگ و تفنگ هم داریم. در اینجا آن خدمتکار امین و در عین حال انعطاف ناپذیر در را به هم زد و آن را از داخل چفت کرد.)
این اوج درماندگی من بود. قلبم از احساس تألم شدید رنج ناامیدی واقعی شکسته بود. چنان خسته و درمانده شده بودم که حتی یک قدم هم نمی توانستم راه بروم. روی سکوی جلوی در افتادم. می نالیدم از فرط استیصال و بیچارگی دستهای خود را به هم می مالیدم و گریه می کردم. آه، این سایه مرگ! آه این آخرین لحظه که در چنین حالت تنهایی و وحشتی فرا می رسید! افسوس، این تنهایی این طرد از میان همنوعان خود. نه چاره و پناهی داشتم و نه می توانستم تا آخرین نفس خودداری و تحمل کنم. شکیبایی خود را دست کم در آن لحظه از دست داده بودم اما تقلا میکردم مقاومت کنم.
با خود گفتم: چاره ای جز مردن ندارم، و به خداوند ایمان دارم. پس در سکوت سعی میکنم منتظر تجلی اراده او باشم.» |
این کلمات نه تنها در فکرم گذشت بلکه بر زبانم هم جاری شد، و در

صفحه 475 از 649