پوشانده بود. ساعت، ده ضربه نواخت.)
هنا اظهار عقیده کرد که: «حتما الان شام می خواهید، و همینطور آقای سینت جان وقتی بیاد.» و راه افتاد که برود غذا را آماده کند. خانمها برخاستند. مثل این که می خواستند به اطاق نشیمن بروند. تا این لحظه آنقدر غرق تماشای آنها شده بودم و وضع ظاهر و گفت وگوی آنها به اندازه ای توجهم را جلب کرده بود که وضع فلاکت بار خود را تقریبا فراموش کرده بودم. در این موقع دوباره متوجه وضع خود شدم. اکنون که تنهاتر و ناامیدتر از همیشه بودم برخلاف آرزوی قبلی خود میل نداشتم چیزی از آنها بخواهم؛ چقدر به نظرم غیرممکن می رسید که توجه ساکنان این خانه را به وضع خود جلب کنم و حقیقت نیازها و غم و رنج خود را برای آنها به اثبات برسانم - آنها را برانگیزانم تا از راه لطف مرا از این آوارگیها برهانند و به من پناه دهند؟ همچنان که کورمال کورمال در را می جستم و با حالتی تردید آمیز آن را به صدا در می آوردم سرانجام چنین نتیجه گرفتم که چنین فکری یک خیال باطل بیش نیست. هنا در را گشود:
با نور شمعی که در دست داشت سرتا پای مرا برانداز کرد و با تعجب پرسید: «چه می خواهی؟»
گفتم: «ممکن است با خانمهای این خانه حرف بزنم ؟ »
- «بهتر است هر چه می خواهی به اونا بگی به من بگی. اهل کجایی؟»
- «غریم.» - «در این موقع شب اینجا چکار داری؟»
- «در بیرون ساختمان این خانه، یا هر جای دیگری که بشود، یک سرپناه می خواهم، و یک لقمه نان که بخورم.»
سوء ظن، یعنی درست همان احساسی که از آن وحشت داشتم، در چهره هنا ظاهر شد. گفت: «به تکه نون بهت می دهم.» و بعد از کمی مکث افزود: «اما ولگردها رو به خونه راه نمی دیم. چنین انتظاری نداشته باش.»
- «بگذار با خانمهایت حرف بزنم.» - «نه، نمی زارم. اونا برات چکار می تونن بکنن؟ تونباس دراین
هنا اظهار عقیده کرد که: «حتما الان شام می خواهید، و همینطور آقای سینت جان وقتی بیاد.» و راه افتاد که برود غذا را آماده کند. خانمها برخاستند. مثل این که می خواستند به اطاق نشیمن بروند. تا این لحظه آنقدر غرق تماشای آنها شده بودم و وضع ظاهر و گفت وگوی آنها به اندازه ای توجهم را جلب کرده بود که وضع فلاکت بار خود را تقریبا فراموش کرده بودم. در این موقع دوباره متوجه وضع خود شدم. اکنون که تنهاتر و ناامیدتر از همیشه بودم برخلاف آرزوی قبلی خود میل نداشتم چیزی از آنها بخواهم؛ چقدر به نظرم غیرممکن می رسید که توجه ساکنان این خانه را به وضع خود جلب کنم و حقیقت نیازها و غم و رنج خود را برای آنها به اثبات برسانم - آنها را برانگیزانم تا از راه لطف مرا از این آوارگیها برهانند و به من پناه دهند؟ همچنان که کورمال کورمال در را می جستم و با حالتی تردید آمیز آن را به صدا در می آوردم سرانجام چنین نتیجه گرفتم که چنین فکری یک خیال باطل بیش نیست. هنا در را گشود:
با نور شمعی که در دست داشت سرتا پای مرا برانداز کرد و با تعجب پرسید: «چه می خواهی؟»
گفتم: «ممکن است با خانمهای این خانه حرف بزنم ؟ »
- «بهتر است هر چه می خواهی به اونا بگی به من بگی. اهل کجایی؟»
- «غریم.» - «در این موقع شب اینجا چکار داری؟»
- «در بیرون ساختمان این خانه، یا هر جای دیگری که بشود، یک سرپناه می خواهم، و یک لقمه نان که بخورم.»
سوء ظن، یعنی درست همان احساسی که از آن وحشت داشتم، در چهره هنا ظاهر شد. گفت: «به تکه نون بهت می دهم.» و بعد از کمی مکث افزود: «اما ولگردها رو به خونه راه نمی دیم. چنین انتظاری نداشته باش.»
- «بگذار با خانمهایت حرف بزنم.» - «نه، نمی زارم. اونا برات چکار می تونن بکنن؟ تونباس دراین