نام کتاب: جین ایر
آن زن برخاست. دری را باز کرد و من از میان آن چشمم به راهروی تاریکی افتاد. چند لحظه بعد صدای به هم زدن آتش بخاری در آن اطاق داخلی را شنیدم. هنا زود برگشت.
گفت: «آه، بچه ها؟ حالا خیلی برام سخته به اون اطاق برم. وقتی می بینم توی اون اطاق ساکت صندلی خالی روبه گوشه ای تکیه دادن دلم میگیره.»
اشکهای خود را با پیشبندش پاک کرد. آن دو دختر، که قبلا قیافه شان درهم بود، در این موقع غمگین به نظر می رسیدند.
هنا ادامه داد: «اما او در جای بهتریه: نباس بخواهیم دوباره به اینجا برگرده. و از این گذشته، هرکسی آرزو میکنه مرگش مثل او آرام باشه.» |
یکی از خانمها پرسید «تو میگویی اصلا اسمی را از ما نیاورد؟»
- «مرگ امانش نداد؛ پدرتان در ظرف یک دقیقه تموم کرد. روز قبلش کمی مریض بود اما طوری نبود که کسی اون مریضی رو علامت مرگش بدونه، و وقتی آقای سینت جان از او پرسید که آیا میل داره یه نفرو دنبال شما بفرسته با لبخند ضعیفی اونو نگاه کرد. روز بعد، یعنی دو هفته پیش، گفت که سرش کمی سنگین شده. اونوقت رفت خوابید و دیگه بیدار نشد. وقتی برادرتون رفت توی اطاق به اون سربزنه تقریبا تموم کرده بود. بله، فرزندم؟ این بود ماجرای آخرین ساعات زندگی پیرمرد - مری، شما و آقای سینت جان شکل و شمایلشون با بقیه فرق داره چون همه چیزتون به مادرتون رفته و همه چیز تونو از او به ارث بردین. زیاد کتاب خوندنتون هم به مادرتون رفته. او عسک شمارو همیشه با خودش داشت، دیانا بیشتر شبیه پدرتون است »
( من آنها را آنقدر شبیه به هم می دانستم که نتوانستم بفهمم خدمتکار پیر (چون حالا دیگر می دانستم خدمتکارست) از کجا متوجه تفاوت میان آنها شده. هر دو دارای صورت ظریف و هر دو باریک اندام بودند، چهره هر دو حکایت از فراست و هوشیاری زیاد داشت. البته موی یکی مشکی تر از دیگری بود. به لحاظ طرز آرایش موهم با یکدیگر تفاوت داشتند: موی قهوه ای روشن مری در فرق سر از وسط باز شده، صاف شانه خورده و بافته شده بود؛ گیسوان دیانا که رنگ تیره تری داشت فرخورده و حلقه های درشت آن روی گردنش را

صفحه 473 از 649