بود؛ بایست به آن می رسیدم. اما بعد از عبور از باتلاق، در روی خلنگزار باریک سفید رنگی مشاهده کردم. به آن نزدیک شدم؛ جاده یا رد پا بود، و مستقیما به منشأ آن نور منتهی می شد که حالا از روی تپه کوچکی در میان انبوهی از درختان ظاهرة کاج می درخشید (نوع درختها را در پرتو آن نور ضعیف از روی شکل آنها و شاخ و برگشان تشخیص دادم). همچنان که نزدیک می شدم ستاره ام ناپدید می شد؛ ظاهرأ مانعی میان من و آن روشنایی حائل شده بود. دستم را دراز کردم تا در آن ظلمت متراکم جلو را لمس کنم. سنگهای ناهموار یک دیوار کوتاه را تشخیص دادم در بالای آن چیزی مثل محجر و در داخل آن پر چین بلند و خارداری حس کردم. همچنان کورمال کورمال در تاریکی پیش می رفتم. این دفعه شیئ تقریبأ سفیدی در مقابل خود حس کردم؛ در بود، یک در کوچک. وقتی به آن دست زدم روی لولایش چرخید و باز شد. در هر طرف آن یک درختچه تیره شاید راج یا سرخ دار قرار داشت
پس از عبور از دروازه و گذشتن از آن دو درختچه، نمای کلی یک خانه در نظرم ظاهر شد: تاریک، کم ارتفاع و نسبتأ دراز، اما آن نور راهنما حالا در هیچ جا به چشم نمی خورد. همه جا تاریک بود. آیا ساکنان خانه خوابیده یا در حال استراحت بودند؟ ترسیدم که مبادا اینطور باشد. وقتی دنبال در میگشتم کمی منحرف شدم: آن نور ضعیف بار دیگر از شیشه های لوزی شکل یک پنجره مشبک بسیار کوچک ظاهر شد. این پنجره در ارتفاع یک فوتی زمین بود، و در اثر رویش پیچک یا گیاه خزنده دیگری در اطرافش باز هم کوچکتر به نظر می رسید چون برگهای این گیاه روی آن قسمت از دیوار خانه که این پنجره در آن تعبیه شده بود را کاملا پوشانده بودند. جلوی پنجره طوری مشبک و باریک بود که نصب پرده یا پشت دری غیر لازم به نظر می رسید. وقتی به پایین خم شدم و شاخ و برگهای پشت آن را کنار زدم توانستم تمام آنچه را آن سوی پنجره بود به وضوح ببینم: اطاق پاکیزه ای دیدم
که کف آن سنگفرش بود و آن را کاملا صیقل داده بودند. علاوه بر این، یک میز کشودار از جنس چوب گردو در آن اطاق گذاشته بودند که چند بشقاب مفرغی به طور مرتب روی آن چیده شده بود، و این بشقابها شعله سرخ رنگ
پس از عبور از دروازه و گذشتن از آن دو درختچه، نمای کلی یک خانه در نظرم ظاهر شد: تاریک، کم ارتفاع و نسبتأ دراز، اما آن نور راهنما حالا در هیچ جا به چشم نمی خورد. همه جا تاریک بود. آیا ساکنان خانه خوابیده یا در حال استراحت بودند؟ ترسیدم که مبادا اینطور باشد. وقتی دنبال در میگشتم کمی منحرف شدم: آن نور ضعیف بار دیگر از شیشه های لوزی شکل یک پنجره مشبک بسیار کوچک ظاهر شد. این پنجره در ارتفاع یک فوتی زمین بود، و در اثر رویش پیچک یا گیاه خزنده دیگری در اطرافش باز هم کوچکتر به نظر می رسید چون برگهای این گیاه روی آن قسمت از دیوار خانه که این پنجره در آن تعبیه شده بود را کاملا پوشانده بودند. جلوی پنجره طوری مشبک و باریک بود که نصب پرده یا پشت دری غیر لازم به نظر می رسید. وقتی به پایین خم شدم و شاخ و برگهای پشت آن را کنار زدم توانستم تمام آنچه را آن سوی پنجره بود به وضوح ببینم: اطاق پاکیزه ای دیدم
که کف آن سنگفرش بود و آن را کاملا صیقل داده بودند. علاوه بر این، یک میز کشودار از جنس چوب گردو در آن اطاق گذاشته بودند که چند بشقاب مفرغی به طور مرتب روی آن چیده شده بود، و این بشقابها شعله سرخ رنگ