نام کتاب: جین ایر
تغییرات سایه و روشن می دیدم؛ با نزدیک شدن زوال روز رنگها هم دیگر به زحمت قابل تشخیص بودند.
ر چشمانم همچنان روی آن برآمدگی تیره، در طول حاشیه خلنگزاری که در میان خشک ترین و بایرترین مناظر روستایی محرومی شد، حرکت می کرد که در این موقع نور ضعیفی در دور دست از میان باتلاقها و برآمدگیها، با درخشش ناگهانی خود توجهم را جلب کرد. اولین چیزی که از دیدن آن نور به فکرم رسید این بود که: «روشنایی کاذب است» و انتظار داشتم که خیلی زود ناپدید شود. با این حال روشنایی درخشش آن ادامه داشت. کاملا ثابت بود، نه عقب می رفت نه پیش می آمد. با تعجب با خود گفتم: «پس لابد یک آتش بازی است که تازه شروع شده؟» دقت کردم ببینم آیا بیشتر می شود اما نه، همانطور که کم نمی شد زیاد هم نمی شد. بنابراین از روی حدس گفتم:
ممکن است شمعی باشد که در یک خانه روشن شده. اما اگر اینطور هم باشد هرگز نمی توانم به آن برسم. خیلی با من فاصله دارد وانگهی اگر در یک قدمی من هم بود چه فایده ای می توانست برایم داشته باشد؟ می توانستم در بزنم اما مطمئن هستم به محض باز شدن، دوباره به رویم بسته می شد.» |
در همانجا که ایستاده بودم دراز کشیدم و صورت خود را روی زمین گذاشتم. لحظه ای بیحرکت ماندم. باد شبانگاهی در بالای سرم و بالای تپه می وزید، و در دور دست، دیگر صدای ناله اش شنیده نمی شد. باران شدیدی شروع شد مرا به حال آورد اما خیس شدم. اگر فقط می توانستم در اثر انجماد آرام یعنی کرختی مهربان مرگ خشک شوم امکان داشت لحظه حمله نهایی را حس نکنم اما جسمم که هنوز حیات داشت از سرما می لرزید، پس زود از جا برخاستم.)
نور همانجا بود. در میان باران به طور ضعیف، اما ثابتی ، می درخشید . دوباره کوشیدم راه بروم. با پاها و دستهای خسته و بیرمق، خود را به سوی آن میکشاندم. آن نور به طور اریب مرا روی تپه راهنمایی می کرد. از میان یک باتلاق، که در زمستان غیرقابل عبور و حتی حالا در غابت شدت گرمای تابستان پرگل و شل و لغزنده بود، عبور کردم. در اینجا دو بار افتادم اما مثل بیشتر وقتها برخاستم و نیروی تازه به خود دادم. این روشنایی، آخرین امید من
2- ignis fituus

صفحه 468 از 649