می ترسم چاره دیگری جز این نداشته باشم. چه کسی مرا پناه خواهد داد؟ با این احساس گرسنگی، ضعف، سرما و این احساس تنهایی و این قطع کامل امید، ادامه زندگی برایم بسیار وحشتناک خواهد بود. با این حال، احتمال دارد که دچار چنین وضعی شوم و پیش از فرارسیدن صبح بمیرم. چرا نمی توانم خود را با فکر احتمال مرگ سازگار کنم؟ چرا تلاش می کنم زندگی بی ارزشی را حفظ کنم؟ علتش این است که می دانم، یا یقین دارم، آقای راچستر هنوز زنده است و بنابراین مردن در اثر سرما و نیاز به خوراک و پناهگاه سرنوشتی است که طبیعت من نمی تواند با میل به آن تسلیم شود. آه، ای خداوند، کمی بیشتر مرا زنده نگهدار! کمک کن، هدایتم کن!) . .
چشمان نمناکم در برابر آن چشم انداز تیره و مه آلود به هر طرف میگشت. متوجه شدم که پرسه زنان از دهکده دور شده ام و دیگر اصلا آن را نمی بینم. حتی مزارع اطراف هم دیده نمی شد. یک بار دیگر پس از عبور از چهارراهها و جاده های فرعی به قطعه زمین خلنگزار رسیده بودم، و حالا فقط چند مزرعه که، مثل خود خلنگزار، متروک و بیحاصل بودند و به آنها خیلی کم توجه شده بود میان من و آن په تیره رنگ قرار داشتند.
با خود گفتم: «خوب، اگر بنا باشد بمیرم ترجیح می دهم کنار آن تپه دور دست دنیا را وداع بگویم تا این که در یک خیابان یا جاده پر عبور و مرور. و خیلی بهتر می دانم که مثلا اگر کلاغ سیاهی در این نواحی زندگی میکند من در کنار آن تپه جسدم طعمه کلاغها و کلاغ سیاهها شود تا این که آن را در تابوت مخصوص گداخانه محبوس کنند و در قبرستان گدایان به خاک بسپارند. . پس راه آن تپه را در پیش گرفتم. به آنجا رسیدم. حالا مانده بود
چاله ای پیدا کنم و در آن دراز بکشم و دست کم حس کنم از انظار مخفی هستم هرچند ممکن است جایم امن نباشد. محلی که در نظر گرفته بودم کاملا مسطح به نظر می رسید. از رنگهای متنوع خبری نبود جز رنگ سبز در نقاطی که نی و خزه در مردابها به حد وفور رویده بودند و رنگ تیره در نقاطی که روی خاک خشک فقط خاربن دیده می شد. البته فقط قادر به تشخیص تفاوت رنگها بودم و چون هوا رو به تاریکی می رفت آنها را صرفا به صورت
چشمان نمناکم در برابر آن چشم انداز تیره و مه آلود به هر طرف میگشت. متوجه شدم که پرسه زنان از دهکده دور شده ام و دیگر اصلا آن را نمی بینم. حتی مزارع اطراف هم دیده نمی شد. یک بار دیگر پس از عبور از چهارراهها و جاده های فرعی به قطعه زمین خلنگزار رسیده بودم، و حالا فقط چند مزرعه که، مثل خود خلنگزار، متروک و بیحاصل بودند و به آنها خیلی کم توجه شده بود میان من و آن په تیره رنگ قرار داشتند.
با خود گفتم: «خوب، اگر بنا باشد بمیرم ترجیح می دهم کنار آن تپه دور دست دنیا را وداع بگویم تا این که در یک خیابان یا جاده پر عبور و مرور. و خیلی بهتر می دانم که مثلا اگر کلاغ سیاهی در این نواحی زندگی میکند من در کنار آن تپه جسدم طعمه کلاغها و کلاغ سیاهها شود تا این که آن را در تابوت مخصوص گداخانه محبوس کنند و در قبرستان گدایان به خاک بسپارند. . پس راه آن تپه را در پیش گرفتم. به آنجا رسیدم. حالا مانده بود
چاله ای پیدا کنم و در آن دراز بکشم و دست کم حس کنم از انظار مخفی هستم هرچند ممکن است جایم امن نباشد. محلی که در نظر گرفته بودم کاملا مسطح به نظر می رسید. از رنگهای متنوع خبری نبود جز رنگ سبز در نقاطی که نی و خزه در مردابها به حد وفور رویده بودند و رنگ تیره در نقاطی که روی خاک خشک فقط خاربن دیده می شد. البته فقط قادر به تشخیص تفاوت رنگها بودم و چون هوا رو به تاریکی می رفت آنها را صرفا به صورت