نام کتاب: جین ایر
گرسنگی شدید خود را تسکین دهم! دوباره به طور غیرارادی به طرف دهکده برگشتم. دوباره آن مغازه را پیدا کردم و داخل شدم. با آن که علاوه برآن زن اشخاص دیگری هم آنجا بودند به خود جرأت داده پرسیدم: «آیا در مقابل این دستمال یک قرص نان به من می دهید؟»
با سوء ظن آشکاری به من نگاه کرد و گفت: «نه، من هیچوقت جنس خودم را به این صورت نمی فروشم.»
ناامیدانه از او خواستم نصف قرص نان بدهد اما باز امتناع کرده گفت: «از کجا بدانم که دستمال مال خود توست؟»
- «آیا دستکشهایم را نمی خواهید؟» - «نه! به چه درد من می خورد؟»)
شرح این جزئیات چندان خوشایند نیست، خواننده عزیز. بعضی از مردم میگویند یادآوری ماجراهای تلخ گذشته لذت بخش است، اما امروز من یادآوری ماجراهایی که به آنها اشاره می شود را به آسانی نمی توانم تحمل کنم چون خواری روحی و رنجهای جسمی مرا به یادم می آورد، و این خاطرات آنقدر غم انگیزند که واقعا از روی علاقه آنها را شرح نمی دهم. هیچیک از کسانی که مرا از خود راندند سرزنش نکردم. گمان می کردم اینها چیزهایی هستند که باید انتظار داشته باشم، و اجتناب ناپذیرند. گدای معمولی اغلب مورد سوء ظن قرار میگیرد، و یک گدای خوش لباس نیز لاجرم چنین است. مسلما آنچه گدایی میکردم شغل بود اما پیدا کردن شغلی برای من به دیگران چه ارتباطی داشت؟ حداقل به کسانی ارتباط نداشت که در آن موقع اولین باری بود که مرا می دیدند و چیزی راجع به اخلاق و شخصیت من نمی دانستند. و اما آن زنی که دستمال مرا در مقابل نان نپذیرفت البته در صورتی که برای او مسلم بود که پیشنهاد من برای او شوم است یا چنین معامله ای به سودش نیست حق با او بود. اکنون بقیه ماجرا را به اختصار شرح می دهم چون ذکر تمام جزئیات مرا خسته و آزرده میکند.
کمی قبل از تاریک شدن هوا گذارم به یک خانه دهقانی افتاد. کشاورز صاحب خانه در جلوی در خانه که باز بود نشسته شام خود را که نان و

صفحه 465 از 649