نام کتاب: جین ایر
خیلی از ظهر میگذشت و من همچنان مثل یک سگ گمشده، سرگردان و
گرسنه بودم. وقتی از یک مزرعه میگذشتم منار مخروطی کلیسایی را در مقابل خود دیدم. به طرف آن شتافتم. نزدیک حیاط کلیسا و در وسط یک باغچه، خانه خوش ساخت و در عین حال کوچکی دیدم که شکی نداشتم خانه کشیش بخش است. یادم آمد وقتی غریبه ای به محلی می رسد که دوست و آشنایی در آنجا ندارد و دنبال کار میکردد گاهی نزد کشیش می رود و از او می خواهد به جایی معرفیش کند یا کمکی به او بدهد. وظیفه کشیش این است که به استمداد کنندگان، کمک یا دست کم راهنمایی و توصیه کند. به نظرم رسید مثل این که حق دارم از اینجا راهنمایی بخواهم. بنابراین، در عین تجدید شهامت و به کار گرفتن بقایای اندک نیرویی که داشتم به پیشروی خود ادامه دادم. به آن خانه رسیدم، و در آشپزخانه را کوبیدم. پرزنی آن را گشود. پرسیدم: «آیا اینجا منزل کشیش بخش است؟» )
«بله.» - «کشیش در خانه هست؟» - «نه.» - «آیا زود مراجعت خواهد کرد؟ » - «نه ، از محل یرون رفته .» . «آنجا که رفته خیلی دورست؟»
- نه خیلی دور تقریبا سه مایل با اینجا فاصله دارد. به او خبر دادند که پدرش ناگهان فوت کرده. کشیش الان در مارش اندا است و احتمالا دو هفته آینده را در آنجا خواهد ماند. »
- «آیا کدبانو در خانه است؟»
- «نه غیر از من کسی در خانه نیست، و مدیره این خانه هم خودم هستم.» خواننده (عزیز)، من به روی اوندیدم که برای برآوردن نیازی که داشت مرا از پا می انداخت از او کمک بگیرم؛ هنوز نمی توانستم گدایی کنم. بار دیگر افتان و خیزان به راه افتادم.)
بار دیگر دستمالم را باز کردم بار دیگر به فکر قرصهای نان آن مغازه کوچک افتادم. آه، فقط یک تکه نان خشک! فقط یک لقمه تا احساس
1- Marsh End

صفحه 464 از 649