ممکن بود علاقه داشته باشند به من کمک کنند؟ با این حال، نزدیک رفتم و در زدم. زن جوانی که قیافه مهربان و لباس پاکیزه ای داشت در را باز کرد. با صدایی که فقط از یک جسم ناتوان و روح نا امید می توان انتظار داشت
صدایی مثل صدای یک آدم درمانده بینوا سخت کوتاه، لرزان و لکنت آمیز پرسیدم که آیا در آن خانه به خدمتکار احتیاج ندارند. او گفت: «نه، در اینجا ما خدمتکار نگه نمیداریم.»
- «آیا ممکن است بگویید کجا می توانم کاری پیدا کنم، هر نوع کاری که باشد؟» و افزودم: «من یک غریبه ام و هیچ آشنایی در این محل ندارم. جویای کار هستم ؛ مهم نیست چه کاری باشد.»)
اما توجه به وضع من یا پیدا کردن محلی برای اقامتم به او ارتباطی نداشت. علاوه براین، قیافه، وضع ظاهر و حرفهایم در نظر او قاعدتا خیلی مشکوک آمده بود چون سرش را تکان داد و گفت: «متأسفم که دراین باره اطلاعی ندارم که به شما بدهم.» در سفید بسته شد، کاملا آهسته و با ملایمت، اما به روی من بسته شد و من بیرون در ماندم. اگر آن زن جوان
کمی بیشتر آن را باز گذاشته بود یقینا درخواست میکردم یک تکه نان به من بدهد چون در این موقع از گرسنگی نمی توانستم روی پای خود بایستم. دیگر
طاقت نداشتم به آن دهکده پست و بیرحم، که امکان هیچگونه کمکی در آنجا مشهود نبود، برگردم. بیشتر میل داشتم به بیشه ای که در آن نزدیکی دیده بودم بروم چون سایه تیره آن پناهگاه مطلوبی بود که مرا به خود می خواند اما آنقدر حالم بد بود، آنقدر ضعیف بودم و نیازهای طبیعی آنقدر وجودم را به تحلیل برده بود که از روی غریزه در اطراف جاهایی پرسه می زدم که امیدوار بودم غذایی به دست بیاورم. مادام که لاشخوار، یعنی گرسنگی، منقار و چنگالهای خود را در درون من فرو میکرد و مرا آزار می داد دیگر تنهایی، سکوت و آرامش برای من ارزشی نداشت.
به خانه ها نزدیک می شدم، از آنها دور می شدم، دوباره به طرف آنها برمیگشتم و دوباره پرسه زدن را از سر می گرفتم. در این سرگردانی و رفت و آمدها وجدانم پیوسته به من میگفت: «نو مجاز نیستی طلب کنی؛ هیچ حقی نداری از این غربت و تنهایی خود انتظار نفعی داشته باشی. در این حال،
صدایی مثل صدای یک آدم درمانده بینوا سخت کوتاه، لرزان و لکنت آمیز پرسیدم که آیا در آن خانه به خدمتکار احتیاج ندارند. او گفت: «نه، در اینجا ما خدمتکار نگه نمیداریم.»
- «آیا ممکن است بگویید کجا می توانم کاری پیدا کنم، هر نوع کاری که باشد؟» و افزودم: «من یک غریبه ام و هیچ آشنایی در این محل ندارم. جویای کار هستم ؛ مهم نیست چه کاری باشد.»)
اما توجه به وضع من یا پیدا کردن محلی برای اقامتم به او ارتباطی نداشت. علاوه براین، قیافه، وضع ظاهر و حرفهایم در نظر او قاعدتا خیلی مشکوک آمده بود چون سرش را تکان داد و گفت: «متأسفم که دراین باره اطلاعی ندارم که به شما بدهم.» در سفید بسته شد، کاملا آهسته و با ملایمت، اما به روی من بسته شد و من بیرون در ماندم. اگر آن زن جوان
کمی بیشتر آن را باز گذاشته بود یقینا درخواست میکردم یک تکه نان به من بدهد چون در این موقع از گرسنگی نمی توانستم روی پای خود بایستم. دیگر
طاقت نداشتم به آن دهکده پست و بیرحم، که امکان هیچگونه کمکی در آنجا مشهود نبود، برگردم. بیشتر میل داشتم به بیشه ای که در آن نزدیکی دیده بودم بروم چون سایه تیره آن پناهگاه مطلوبی بود که مرا به خود می خواند اما آنقدر حالم بد بود، آنقدر ضعیف بودم و نیازهای طبیعی آنقدر وجودم را به تحلیل برده بود که از روی غریزه در اطراف جاهایی پرسه می زدم که امیدوار بودم غذایی به دست بیاورم. مادام که لاشخوار، یعنی گرسنگی، منقار و چنگالهای خود را در درون من فرو میکرد و مرا آزار می داد دیگر تنهایی، سکوت و آرامش برای من ارزشی نداشت.
به خانه ها نزدیک می شدم، از آنها دور می شدم، دوباره به طرف آنها برمیگشتم و دوباره پرسه زدن را از سر می گرفتم. در این سرگردانی و رفت و آمدها وجدانم پیوسته به من میگفت: «نو مجاز نیستی طلب کنی؛ هیچ حقی نداری از این غربت و تنهایی خود انتظار نفعی داشته باشی. در این حال،