نام کتاب: جین ایر
یک گاری با بار سنگینش از تپه پایین می آمد. کمی دورتر شخص دیگری را دیدم که دو گاو خود را برای چرا می برد. زندگی انسانی و تلاش انسانی نزدیک بود. باید به تقلای خود ادامه دهم. مثل بقیه مردم برای زیستن بکوشم و به کار و تحمل رنج وی روی بیاورم. . نزدیک ساعت دو بعد از ظهر وارد دهکده شدم. در انتهای یکی از خیابانهایش مغازه کوچکی دیدم که چند قرص نان پشت ویترین آن گذاشته بودند. آرزوی خریدن یک قرص نان را داشتم. با خوردن آن شاید کمی نیرو میگرفتم؛ بدون آن، ادامه راه مشکل بود. به محض آن که خود را میان همنوعان خود یافتم میل به داشتن اندکی نیروی پایداری به من بازگشت. این را نوعی خفت می دانستم که روی سنگفرش خیابان یک دهکده از گرسنگی غش کنم. آیا چیزی با خود نداشتم که با یک قرص نان مبادله کنم؟ به
وارسی خود پرداختم. دستمال ابریشمین کوچکی داشتم که دور گردنم بسته . بودم. دستکشهایم را هم داشتم. نمی دانستم مردان و زنان وقتی بینوایی و
درماندگیشان به نهایت می رسد چکار میکنند. نمی دانستم که آیا هیچکدام از این اشیاء را در اینجا می پذیرند یا نه. . وارد مغازه شدم. زنی آنجا بود. با مشاهده لباس نسبتا مرتب من تصور
کرد بانوی متشخصی هستم. پیش آمد و پرسید: «چه فرمایشی دارید؟ » احساس شرمندگی کردم. زبانم برنمیگشت تامیل قلبی خود را اظهار کنم. جرأت نکردم دستکشهای نیمه مستعمل و دستمال چروک خورده ام را عرضه کنم. علاوه براین، حس میکردم این کار بیفایده خواهد بود. فقط اجازه خواستم که چون خسته ام چند لحظه ای آنجا بنشینم. او، که فهمید برخلاف انتظارش مشتری نیستم، با اکراه درخواستم را پذیرفت و به یک صندلی که در آنجا بود اشاره کرد. خود را روی آن انداختم. نزدیک بود به گریه بیفتم اما چون می دانستم که این اظهار اندوه من چقدر بیموقع است جلوی اشکهای خود
را گرفتم. کمی بعد پرسیدم: «آیا در این دهکده خیاطی زنانه دارید؟ » : .. - «بله، دو سه تا هست، و دوزنده هم به اندازه کافی دارند.»
به فکر فرو رفتم. حالا بایست یکراست به سراغ اصل مطلب می رفتم. احتیاج را با تمام وجود خود حس میکردم. وضع کسی را داشتم که راه به

صفحه 461 از 649