نام کتاب: جین ایر
آن و در کنار آن زندگی کنم. مشاهده کردم سوسماری به سرعت از بالای تخته سنگ رد شد. زنبوری را دیدم که میان زغال اخته های پرطراوت به کار خود سرگرم است. در آن لحظه راضی بودم زنبور یا سوسمار باشم تا بتوانم در اینجا غذای مناسب و پناهگاه همیشگی داشته باشم. اما من انسان بودم و نیازهای یک انسان را داشتم بنابراین نبایست در جایی می ماندم که چیزی برای برآوردن آن نیازها پیدا نمی شد. برخاستم. پشت سر خود به رختخوابی که آن را ترک گفته بودم نگاه کردم. در حالی که امیدی به آینده خود نداشتم فقط این را می خواستم که آفریدگارم جان مرا در حالت خواب بگیرد، این کالبد خسته و درمانده را از تقلای بیشتر در چنگال سرنوشت نجات دهد و به دست مرگ بسپارد. آرزویم این بود که به آرامی بپوسم و در سکوت با خاک این بیابان بیامیزم. زندگی، اما، هنوز با تمام نیازها، رنجها و تعهدهایش در اختیارم بود. بایست بار، به مقصد رسانده می شد، نیازها برآورده می شد، رنج تحمل می شد و تعهد به انجام می رسید. راه افتادم.
وقتی دوباره به ویت کراس رسیدم پشت به آفتاب، که در این موقع خیلی بالا آمده و سوزان بود، راهی را پیش گرفتم. در وضعی نبودم که از روی اراده یکی از آن چهار جاده را انتخاب کنم. مدت زیادی به رفتن ادامه دادم. وقتی به نظر خودم تقریبا به حد کافی راه رفتم و نزدیک بود در برابر خستگی، که خیلی برمن غلبه یافته بود، با کمال میل تسلیم شوم و روی سنگی که در آن نزدیکیها دیدم بنشینم و خود را در عالم بیحسی که می خواست مانع کار قلب، دستها و پاهایم شود بی تابانه رها کنم، صدای نواخته شدن زنگی - ناقوس کلیسا توجهم را جلب کرد.)
در جهت صدا برگشتم. در آنجا، میان تپه های خوش منظر که از یکساعت قبل دیگر به تغییرات و مناظر بدیع آنها توجهی نداشتم چشمم به یک دهکده و یک منار مخروطی باریک افتاد. در طرف راست من یکپارچه چراگاه، مزرعه ذرت و درختستان بود. یک نهر درخشان در زیر سایه درختان سرسبز، از میان غلات رسیده، درختستان انبوه و تیره و همچنین از میان چمن صاف و آفتاب رو در مسیری پر پیچ و خم جریان داشت. صدای تلغ تلغ چرخهای وسیله نقلیه ای که از جاده مقابل شنیده می شد توجهم را جلب کرد.

صفحه 460 از 649