نام کتاب: جین ایر
عاجزانه ای برای گرفتن اعانه از دیگران می کردم، و قبل از آن که بتوانم ماجرای خود را به گوش کسی برسانم یا از کسی بخواهم یکی از نیازهایم را برآورده سازد با چه اکراههای شدید و حتی از خود راندنهای مکرری رو به رو می شدم!
( دست خود را روی زمین خلنگزار گذاشتم؛ خشک و، درعین حال، در اثر حرارت یک روز تابستانی، گرم بود. به آسمان نگاه کردم؛ صاف بود و ستاره ای در آسمان درست در بالای لبه آن تخته سنگ با ملایمت سوسو می زد. هوا شبنم می زد اما این شبنم زنی با ملایمت و تانی دلپذیری انجام می گرفت. نجوای هیچ نسیمی شنیده نمی شد. طبیعت در نظرم مهربان و خوب می آمد. به خود گفتم با آن که مطرود و درمانده ام مرا دوست دارد، و من، که از انسان جز بی اعتمادی، از خود راندن و اهانت هیچ انتظار دیگری نمی توانستم داشته باشم با علاقه ای کودکانه به مادرطبیعت چسبیده بودم .
دست کم، امشب مهمانش خواهم بود - چون فرزند او هستم بدون پول و بدون گرفتن پاداشی به من پناه خواهد داد. هنوز یک لقمه نان برایم مانده بود و این بقیه قرص نانی بود که از یکی از شهرهای سر راه با آخرین شاهی پولم خریده بودم؛ مگه را هم تصادف در جیبم پیدا کردم. در اطرافم متوجه چند بوته زغال اخته شدم. یک مشت از آنها چیدم و با نانم خوردم. گرسنگیم، که تا آن موقع مرا آزار می داد، با این غذای زاهدانه اگر رفع نشد لااقل تا اندازه ای تسکین یافت. پس از پایان این غذا دعای شامگاهم را خواندم. و بعد بستر خواب را آماده کردم!
گودی خانگزار در کنار آن سنگ خیلی بیشتر بود؛ وقتی دراز کشیدم پاهایم در داخل آن قرار گرفت، چون از هر دو طرف بالا آمده بود فقط فضای باریکی برای ورود هوای شبانه باز مانده بود. شالم را تاه کردم و آن را مثل یک لحاف کوچک روی خود انداختم. بالشم هم یک برآمدگی کوتاه پوشیده از خزه بود. با پناه بردن به چنان محلی دست کم در معرض سرمای شبانه نبودم. و استراحتم می توانست به حد کافی رضایت بخش باشد البته در صورتی که قلب غمگینم آن را برهم نمی زد. قلبم سوگوار زخمهای سربازکرده،، خونریزی درون و پیوندهای گسسته اش بود. برای آقای راچستر و سرنوشت

صفحه 458 از 649