اکنون دو روز میگذرد. عصر یک روز تابستانی است. کالسکه چی مرا در محلی به اسم ویت کراس پیاده کرد؛ با پولی که به او داده بودم مرا دورتر از این محل نمی توانست ببرد. حالا حتی یک شیلینگ هم برایم نمانده. کالسکه یک مایل دور شده، و من تنهایم، در این موقع متوجه می شوم که یادم رفته بسته ام را از محفظة عقب کالسکه، که گمان می کردم جای مطمئنی است، بردارم. در آنجا ماند، و در آنجا باید بماند. اکنون من واقعا درمانده و بینوایم .
اویت کراس شهر نیست، حتی دهکده هم نیست. در واقع، یک ستون سنگی ایست که در محل تقاطع دو جاده قرار گرفته. رنگ آن ستون کاملا سفیدست تا هم از فاصله دور و هم در تاریکی دیده شود. چهار دست از بالای این ستون بیرون آمده که به چهار جهت اشاره می کنند. از نوشته های روی آنها متوجه می شوم که نزدیکترین شهر ده مایل و دورترین شهر بیشتر از بیست مایل با آنجا فاصله دارد. از نام شهرها می فهمم که در چه استانی پیاده شده ام. اینجا یکی از استانهای شمالی است که پوشیده از خلنگزار و مرداب است و رشته کوههایی آن را احاطه کرده. همه اینها را مشاهده می کنم. در دو طرف و در پشت سرم خلنگها و خاربنهای بلندی دیده می شود. در آن سوی دره گود جلوی پایم، در دور دست، چند رشته کوه می بینم. جمعیت اینجا باید کم باشد؛ در این چهار جاده هیچ مسافری نمی بینم. این جاده های سفید، پهن و خلوت در چهار جهت شرق، غرب، شمال و جنوب امتداد یافته اند. هرچهار
جاده از میان خلیگزارها می گذرند و در حاشیه آنها خلنگها به طور منظم روییده اند. با این حال، امکان دارد مسافری تصادفأ از اینجا رد شود؛ اما من عجالت نمی خواهم کسی مرا ببیند چون غریبه هایی که از اینجا رد می شوند از خود خواهند پرسید که من، با ظاهر اشخاص بیهدف و گمشده، در زیر این تیر
اویت کراس شهر نیست، حتی دهکده هم نیست. در واقع، یک ستون سنگی ایست که در محل تقاطع دو جاده قرار گرفته. رنگ آن ستون کاملا سفیدست تا هم از فاصله دور و هم در تاریکی دیده شود. چهار دست از بالای این ستون بیرون آمده که به چهار جهت اشاره می کنند. از نوشته های روی آنها متوجه می شوم که نزدیکترین شهر ده مایل و دورترین شهر بیشتر از بیست مایل با آنجا فاصله دارد. از نام شهرها می فهمم که در چه استانی پیاده شده ام. اینجا یکی از استانهای شمالی است که پوشیده از خلنگزار و مرداب است و رشته کوههایی آن را احاطه کرده. همه اینها را مشاهده می کنم. در دو طرف و در پشت سرم خلنگها و خاربنهای بلندی دیده می شود. در آن سوی دره گود جلوی پایم، در دور دست، چند رشته کوه می بینم. جمعیت اینجا باید کم باشد؛ در این چهار جاده هیچ مسافری نمی بینم. این جاده های سفید، پهن و خلوت در چهار جهت شرق، غرب، شمال و جنوب امتداد یافته اند. هرچهار
جاده از میان خلیگزارها می گذرند و در حاشیه آنها خلنگها به طور منظم روییده اند. با این حال، امکان دارد مسافری تصادفأ از اینجا رد شود؛ اما من عجالت نمی خواهم کسی مرا ببیند چون غریبه هایی که از اینجا رد می شوند از خود خواهند پرسید که من، با ظاهر اشخاص بیهدف و گمشده، در زیر این تیر