نغمه سرایی کرده بودند. پرندگان به جفت خود وفادار بودند چون مظهر عشق اند، اما من چه بودم؟ این رنج روحی و کوشش جنون آسایم برای حفظ اصول موجب بیزاری من از خودم بود. از تحسین خودم و حتی از مناعت طبعم هیچ تسلایی نمی یافتم. کارفرمای خود را با قلبی مصدوم و مجروح ترک گفته بودم. در نظر خودم منفور بودم. با این حال نمی توانستم توقف کنم یا حتی یک گام به عقب برگردم. البته خداوند بایست مرا به این طریق هدایت کرده باشد. و اما اراده یا وجدان خودم، اندوه و شوریدگی یکی را لگدمال و دیگری را خفه کرده بود. همچنان که در طول راه تنهائیم به شدت گریه میکردم مثل یک آدم سرسام گرفته هرچه تندتر پیش می رفتم. ضعف، که در ابتدا از درونم شروع شده و به اندامهای بیرونیم رسیده بود، برمن غلبه یافت، و به زمین افتادم. چند دقیقه ای روی زمین دراز کشیدم و صورت خود را به چمن مرطوب فشار دادم. ترسیدم -یا امیدوار شدم - که در آنجا خواهم مرد. اما زود برخاستم به این صورت که اول روی دستها و زانوانم خزیدم، و بعد دوباره روی پایم بلند شدم. مثل قبل مشتاق و مصمم بودم که خود را به جاده اصلی برسانم.
وقتی به آنجا رسیدم مجبور شدم زیر حصاری بنشینم و کمی استراحت کنم. در این موقع صدای چرخهای یک وسیله نقلیه را شنیدم و دیدم کالسکه ای پیش می آید. برخاستم و دستم را بلند کردم، ایستاد. پرسیدم مقصدش کجاست. راننده اسم جایی را برد که خیلی از آن محل دور بود، و من مطمئن بودم آقای راچستر در آنجا کار یا خویشاوندی نداشت. پرسیدم چه مبلغ میگیرد تا مرا به آنجا برساند گفت سی شیلینگ. جواب دادم که من فقط بیست شیلینگ دارم. گفت: «به اندازه پولی که می دهی تو را می برم. بعد قبول کرد که در داخل بنشینم چون اطاق آن خالی بود. رفتم تو، در بسته شد و
کالسکه راه افتاد. تو ای خواننده محترم، خدا کند هیچوقت به وضع آن موقع من گرفتار نشوی! امیدوارم هرگز چنان اشکهای طوفانزا، سوزان و جگرسوزی که از چشمان من جاری بود از چشمان تو فرو نریزد. آرزو میکنم هیچگاه دعاهایی چنان ناامیدانه و دردمندانه از میان لبهایت بیرون نیاید چنان که در آن ساعت دعاهای من چنین بودند؛ و خدا نکند هرگز مثل من بترسی از این که شخص بسیار محبوب تو به راه فساد برود و کاری از دست تو برنیاید.
وقتی به آنجا رسیدم مجبور شدم زیر حصاری بنشینم و کمی استراحت کنم. در این موقع صدای چرخهای یک وسیله نقلیه را شنیدم و دیدم کالسکه ای پیش می آید. برخاستم و دستم را بلند کردم، ایستاد. پرسیدم مقصدش کجاست. راننده اسم جایی را برد که خیلی از آن محل دور بود، و من مطمئن بودم آقای راچستر در آنجا کار یا خویشاوندی نداشت. پرسیدم چه مبلغ میگیرد تا مرا به آنجا برساند گفت سی شیلینگ. جواب دادم که من فقط بیست شیلینگ دارم. گفت: «به اندازه پولی که می دهی تو را می برم. بعد قبول کرد که در داخل بنشینم چون اطاق آن خالی بود. رفتم تو، در بسته شد و
کالسکه راه افتاد. تو ای خواننده محترم، خدا کند هیچوقت به وضع آن موقع من گرفتار نشوی! امیدوارم هرگز چنان اشکهای طوفانزا، سوزان و جگرسوزی که از چشمان من جاری بود از چشمان تو فرو نریزد. آرزو میکنم هیچگاه دعاهایی چنان ناامیدانه و دردمندانه از میان لبهایت بیرون نیاید چنان که در آن ساعت دعاهای من چنین بودند؛ و خدا نکند هرگز مثل من بترسی از این که شخص بسیار محبوب تو به راه فساد برود و کاری از دست تو برنیاید.