نام کتاب: جین ایر
بودم اما آن را می دیدم و نمی دانستم به کجا منتهن می شود. در همین جاده قدم گذاشتم. حالا دیگر مجال فکر کردن نبود؛ نه امکان داشت نظری به پشت سرم بیندازم و نه حتی به جلو نگاه کنم. نه می بایست به گذشته بیندیشم و نه به آینده. اولی مثل صفحه ای بود دارای چنان لطافت روحانی و چنان سخت و غم انگیز که خواندن یک سطر از آن جرأت مرا از بین می برد و نیرویم را زائل میکرد. دومی کاملا نانوشته و سفید بود؛ به چهره دنیا بعد از یک طوفان همه جا گیر می مانست.
تا وقتی که خورشید طلوع کرد از چند مزرعه، پرچین و جاده فرعی رد شده بودم. به گمانم یک صبح زیبای تابستان بود چون متوجه شدم کفشهایم که موقع درآمدن از خانه پوشیده بودم خیلی زود در اثر شبنم نمناک شده بود. اما من نه به خورشید که طلوع میکرد، نه به آسمان که لبخند می زد و نه به طبیعت که بیدار می شد به هیچیک از اینها نگاه نمیکردم؛ کسی که او را از یک جاده پرگل و ریحان و زیبا به محل اعدام می برند به گلهای شکفته کنار مسیر خود نگاه نمیکند بلکه به کنده چوب و لبه تبر می اندیشد، به جدا شدن استخوان و رگ و به قبر که در نهایت دهان باز کرده تا او را به کام خود فرو بکشد فکر میکند. من هم با درد و رنج به این گریز ملال انگیز و خانه به دوشی و آه! مهمتر از همه به آنچه پشت سرگذاشته بودم می اندیشیدم. ) چاره ای نبود. حالا همچنان که طلوع خورشید را تماشا می کردم به او که در اتاقش بود می اندیشیدم. امیدوار بود کمی که از روز بالا آمد پیش او بروم و بگویم نزد او خواهم ماند و متعلق به او خواهم بود. البته خیلی دوست داشتم از آن او باشم. برای بازگشت دلم پر می زد؛ هنوز دیر نشده بود؛ هنوز هم می توانستم او را از رنج جانکاه محرومیت نجات دهم. مطمئن بودم تا این موقع به فرار من پی نبرده بودند؛ می توانستم برگردم و نسلی بخش او، مایه سرافرازی او، نجات دهنده او از بدبختی و شاید از نابودی باشم. آه، که آن ترس او از به خود رها شدگی- که خیلی بدتر از جدایی از من بود چقدر مرا عذاب می داد! مثل نوک پیکانی بود که در سینه ام فرو رفته باشد: اگر می کوشیدم آن را بیرون بیاورم سینه ام را پاره می کرد و اگر هم می ماند بقیه اش بیشتر فرو می رفت و موجب بیماری من می شد. پرندگان در بیشه و خارستان شروع به

صفحه 454 از 649