نام کتاب: جین ایر
از جرأت - با نوعی احساس پیروزی قطعی با من به مخالفت برخاسته. هر کاری با نفس این موجود وحشی زیبا بکنم به خود او نمی توانم دسترسی پیدا کنم! اگر آن را در هم بشکنم، یا اگر این زندان محقر را قطعه قطعه کنم خشم من فقط باعث می شود که زندانی زودتر راحت شود. می توانم بر خانه غلبه کنم اما پیش از آن که بتوانم خود را مالک آن خانه حس کنم ساکن آن به آسمان پرواز خواهد کرد. و این تو هستی، ای جن با آن اراده و نیرو و تقوی و پاکی که می خواهمت؛ فقط طالب این قالب شکننده ات نیستم. تو خودت اگر بخواهی می توانی با پرواز آرامت بیایی و در قلب من آشیانه کنی؛ اگر برخلاف میلت تو را تصرف کنم مثل یک روح خودت را از چنگ من رها خواهی کرد پیش از این که عطر وجودت را ببریم ناپدید خواهی شد. اوہ! بیا، جین، بیا !»
همچنان که این را میگفت دستم را رها ساخت، و فقط به من نگاه میکرد. مقاومت در برابر این نگاه خیلی سخت تر از تحمل آن فشار دیوانه وار دستش بود. با این حال، در این موقع من بایست خیلی ابله می بودم که تسلیم شوم. من، منی که در برابر خشم او جرأت به خرج داده و او را عاجز کرده بودم حالا بایست از چنگ اندوه او هم خود را خلاص میکردم؛ به طرف در رفتم.
در «داری می روی، جین؟ » - «دارم می روم، آقا .» - «داری مرا تنها می گذاری؟»| - «بله .»
- «نمی آیی؟ تسلی بخش من نخواهی بود؟ عشق شدید من، آه و ناله سوزان من و التماسهای دیوانه وارم برای تو هیچ اهمیتی ندارند؟»
چه جذابیت غیرقابل توصیفی در صدایش بود! و جواب محکم «دارم می روم» چقدر برایش سخت بود؟
- «جین!» | سس «آقای راچستر!»
- «پس برو، من راضی ام، اما یادت باشد که تو مرا دلتنگ و تنها در اینجا رها میکنی. برو بالا به اتاق خودت. راجع به تمام چیزهایی که گفته ام

صفحه 450 از 649