پایبند خواهم بود که وقتی عاقل بودم و نه دیوانه که الان هستم آنها را پذیرفتم. قوانین و اصول برای زمانی نیستند که وسوسه ای وجود ندارد؛ برای چنین لحظاتی وضع شده اند که جسم و روح در مقابل سختی آن قوانین و اصول سربه شورش برمی دارند؛ سخت دقیق اند، و غیرقابل نقض خواهند بود. اگر من برای راحت شخص خودم بتوانم آنها را نقض کنم چه ارزشی دارند؟ آنها ارزشمندند همیشه این اعتقاد را داشته ام و اگر حالا نتوانم چنین اعتقادی داشته باشم علتش این است که دیوانه ام، کاملا دیوانه ام. حس میکنم بدنم به شدت داغ شده، و قلبم سریعتر از آن می تپد که بتوانم نبض خود را بشمارم. عقاید از پیش پذیرفته شده و تصمیمات قبلی تمام آن چیزی هستند که در این زمان باید از آنها طرفداری کنم. پایم را محکم خواهم گذاشت و نخواهم لغزید.)
چنین کاری هم کردم. آقای راچستر، که افکارم را از قیافه ام می خواند، متوجه شد که چنین کردم. خشمش به نهایت رسید؛ قاعدتا بایست هرطور شده بود یک لحظه تسلیم آن می شد. به این طرف اطاق آمد، دستم را گرفت و دست خود را دور کمرم انداخت. گفتی که می خواهد بانگاه سوزانش مرا ببلعد. در آن لحظه از جهت مادی حس میکردم مثل پوشالی در جلوی شعله های یک کوره سوزان قرار دارم، اما از جهت معنوی هنوز مالک روح خود بودم و به مدد آن، به سلامت و حسن عاقبت خود یقین داشتم. روح، خوشبختانه، ترجمانی دارد که غالبأ ناآگاه اما در عین حال صادق است، و آن هم چشمان آدمی است. نگاهم به نگاه او افتاد، و در اثنانی که به چهره خشمگین اونگاه میکردم ناخواسته آهی کشیدم. فشار دستش دست مرا درد می آورد و نیروی مقاومتم داشت تمام می شد.
همچنان که دندانهای خود را روی هم فشار می داد گفت: «هرگز، هرگز موجودی اینقدر شکننده و ضعیف و در عین حال سرسخت ندیده ام. در دستم درست مثل یک نی است!» (و با نیروی دستش مرا تکان می داد) «با انگشت و شستم می توانم او را خم کنم، و چه ثمری دارد که او را خم کنم، یا از هم بدرم یا خردش کنم؟ به این چشمها نگاه کنید، این موجود مصمم، وحشی و آزاد را ببینید که از روزنه اش به بیرون نگاه می کند، و با چیزی بیش
چنین کاری هم کردم. آقای راچستر، که افکارم را از قیافه ام می خواند، متوجه شد که چنین کردم. خشمش به نهایت رسید؛ قاعدتا بایست هرطور شده بود یک لحظه تسلیم آن می شد. به این طرف اطاق آمد، دستم را گرفت و دست خود را دور کمرم انداخت. گفتی که می خواهد بانگاه سوزانش مرا ببلعد. در آن لحظه از جهت مادی حس میکردم مثل پوشالی در جلوی شعله های یک کوره سوزان قرار دارم، اما از جهت معنوی هنوز مالک روح خود بودم و به مدد آن، به سلامت و حسن عاقبت خود یقین داشتم. روح، خوشبختانه، ترجمانی دارد که غالبأ ناآگاه اما در عین حال صادق است، و آن هم چشمان آدمی است. نگاهم به نگاه او افتاد، و در اثنانی که به چهره خشمگین اونگاه میکردم ناخواسته آهی کشیدم. فشار دستش دست مرا درد می آورد و نیروی مقاومتم داشت تمام می شد.
همچنان که دندانهای خود را روی هم فشار می داد گفت: «هرگز، هرگز موجودی اینقدر شکننده و ضعیف و در عین حال سرسخت ندیده ام. در دستم درست مثل یک نی است!» (و با نیروی دستش مرا تکان می داد) «با انگشت و شستم می توانم او را خم کنم، و چه ثمری دارد که او را خم کنم، یا از هم بدرم یا خردش کنم؟ به این چشمها نگاه کنید، این موجود مصمم، وحشی و آزاد را ببینید که از روزنه اش به بیرون نگاه می کند، و با چیزی بیش