- «پس تو عشق و معصومیت را از من مضایقه میکنی؟ مرا با گذشته ام به حال خود رها میکنی تا به جای عشق به شهرت رو بیاورم و همیشه دنبال فساد بروم؟ »
- «آقای راچستر، من خودم به چنین کارهایی رو نمی آورم و به شما هم توصیه نمیکنم که به دنبال چنین سرنوشتی باشید. ما به دنیا آمده ایم تا بکوشیم و تحمل کنیم شما هم مثل من همین کار را بکنید. شما پیش از آن که من فراموشتان کنم مرا فراموش خواهید کرد.»)
ا - «با این حرفت مرا دروغگو دانستی؛ به شرافت من توهین کردی. من گفتم نمی توانم عوض بشوم، و تو جلوی چشم خودم به من میگویی که به زودی تغییر خواهی کرد. و این رفتار تو ثابت میکند که در قضاوتت چقدر به انحراف می روی و در افکار خطایت چقدر اصرار می ورزی! آیا کدام بهترست: این که یکی از همنوعانت را به طرف یأس و بدبختی سوق بدهی یا یک قانون صرف انسانی را نقض کنی، در صورتی که با این نقض قانون هیچ انسانی آسیب نمی بیند؟ برای این که تونه خویشاوندی داری و نه دوست و آشنایی که نگران این باشی که زندگی با من باعث رنجاندن آنها بشود.» از این حرف او درست بود؛ در اثنایی که حرف می زد وجدان و عقل خود من مثل اشخاص خیانتکار در فکرم ظاهر شدند و مرا متهم کردند که مقاومت در مقابل این مرد جنایت است. تقریبا به صراحت احساس حرف می زدند؛ و آن احساس وحشیانه غرید و گفت: «بله» حرفش را قبول کن! بدبختی او را در نظر بیاور، به خطرهایی که او را تهدید می کنند بیندیش، وقتی تنها می ماند وضعش را در نظرت مجسم کن، طبیعت سراسیمه و شتابزده اش را به خاطر بیاور، و بی پروائیش را وقتی نا امید می شود در نظر بگیر مایه تسلایش باش، او را نجات بده، دوستش داشته باش، بگو که دوستش داری و از آن او خواهی شد. در این دنیای به این بزرگی چه کسی به تو توجه دارد؟ یا از کاری که میکنی صدمه خواهد دید؟
جواب من بازهم سرسختانه بود: «خودم به خودم توجه دارم. من هرچه بیشتر تنها، بیدوست و بی پناه باشم بیشتر شرافت خودم را حفظ می کنم. از قانون خداوند که مورد تصدیق انسان است اطاعت خواهم کرد. به اصولی
- «آقای راچستر، من خودم به چنین کارهایی رو نمی آورم و به شما هم توصیه نمیکنم که به دنبال چنین سرنوشتی باشید. ما به دنیا آمده ایم تا بکوشیم و تحمل کنیم شما هم مثل من همین کار را بکنید. شما پیش از آن که من فراموشتان کنم مرا فراموش خواهید کرد.»)
ا - «با این حرفت مرا دروغگو دانستی؛ به شرافت من توهین کردی. من گفتم نمی توانم عوض بشوم، و تو جلوی چشم خودم به من میگویی که به زودی تغییر خواهی کرد. و این رفتار تو ثابت میکند که در قضاوتت چقدر به انحراف می روی و در افکار خطایت چقدر اصرار می ورزی! آیا کدام بهترست: این که یکی از همنوعانت را به طرف یأس و بدبختی سوق بدهی یا یک قانون صرف انسانی را نقض کنی، در صورتی که با این نقض قانون هیچ انسانی آسیب نمی بیند؟ برای این که تونه خویشاوندی داری و نه دوست و آشنایی که نگران این باشی که زندگی با من باعث رنجاندن آنها بشود.» از این حرف او درست بود؛ در اثنایی که حرف می زد وجدان و عقل خود من مثل اشخاص خیانتکار در فکرم ظاهر شدند و مرا متهم کردند که مقاومت در مقابل این مرد جنایت است. تقریبا به صراحت احساس حرف می زدند؛ و آن احساس وحشیانه غرید و گفت: «بله» حرفش را قبول کن! بدبختی او را در نظر بیاور، به خطرهایی که او را تهدید می کنند بیندیش، وقتی تنها می ماند وضعش را در نظرت مجسم کن، طبیعت سراسیمه و شتابزده اش را به خاطر بیاور، و بی پروائیش را وقتی نا امید می شود در نظر بگیر مایه تسلایش باش، او را نجات بده، دوستش داشته باش، بگو که دوستش داری و از آن او خواهی شد. در این دنیای به این بزرگی چه کسی به تو توجه دارد؟ یا از کاری که میکنی صدمه خواهد دید؟
جواب من بازهم سرسختانه بود: «خودم به خودم توجه دارم. من هرچه بیشتر تنها، بیدوست و بی پناه باشم بیشتر شرافت خودم را حفظ می کنم. از قانون خداوند که مورد تصدیق انسان است اطاعت خواهم کرد. به اصولی