نام کتاب: جین ایر
- «منظورم همین است.» |
س «جین، (خم شد، و مرا در آغوش گرفت)، منظورت همین حالاست ؟»
- «بله.» - «حالا؟» به آرامی پیشانی و گونه ام را بوسید:
- «بله، منظورم حالاست.» به سرعت و کاملا خود را از میان بازوانش بیرون کشیدم.
- «اوه، جین، این خیلی دل آدم را می سوزاند! این - این گناه است. دوست داشتن من کار زشتی نیست.»
- «اطاعت از شما کار زشتی است.
چشمانش حالت وحشیانه ای به خود گرفت و چهره اش درهم شد. برخاست؛ اما هنوز مردد بود. برای این که خودم را نگهدارم دستم را روی پشت صندلی گذاشتم؛ می لرزیدم، می ترسیدم، اما مصمم بودم.
ا - «یک لحظه فکر کن، جین. وقتی می روی فقط یک نگاه به زندگی وحشتناک من بینداز. با رفتن تو سعادت من کلا نابود می شود. بعد چه می ماند؟ همسرم همان دیوانه ای است که در طبقه بالاست، خود مرا هم می توانی مثل یکی از اجساد مدفون در محوطه کلیسا بدانی. چکار کنم، جین؟ برای پیدا کردن یک همصحبت و برای امیدوار شدن به کجا رو بیاورم؟»
ا - «همان کاری را بکنید که من میکنم: به خداوند و به خودتان اعتماد کنید. به آخرت اعتقاد داشته باشید. امیدوارم یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.» . . . - «پس تسلیم نخواهی شد؟» ا - «نه .»
- «پس مرا محکوم میکنی که با بدبختی زندگی کنم، و با نکبت بمیرم؟» صدایش بلندتر شده بود.
- «به شما توصیه میکنم بدون گناه زندگی کنید؛ و برایتان مرگ آرامی آرزو میکنم.»

صفحه 447 از 649