دوانده وحشت داشتم. می خواستم قبل از کوشش برای جلب اعتماد تو، که نتیجه اش معلوم نبود، قبلا تو را متعلق به خودم کرده باشم و [بعد حقیقت را برایت بگویم. این البته نوعی جبن بود؛ بایست از ابتدا، مثل حالا، متوسل به نجابت و بلندنظری تو می شدم یعنی داستان زندگی سراسر مصیبت و رنجم را آشکارا به تو میگفتم، عطش و اشتیاقم به یک زندگی عالیتر و شایسته تر را برایت شرح می دادم و از این گذشته، نه تصمیم خودم (به علت ضعف جنبه معنویش) بلکه تمایل بی قید و شرطم به عشق صادقانه و شایسته را در جایی به تو نشان می دادم که متقابلا، صادقانه و به نحو مطلوبی مورد محبت واقع می شدم. بعد از تو می خواستم که قول وفاداری مرا بپذیری و تو هم چنین قولی به من بدهی، جین، حالا این قول را به من بده .»
مکث. - «چرا ماکتی، جین؟» |
در بوته امتحان سختی قرار گرفته بودم. دستی مثل آهن سوزان بروجودم چنگ انداخته بود. لحظات وحشتناکی بود: همه اش تقلا، یأس و درد جانکاه! تا آن موقع هیچ انسانی را نمی شناختم که بیشتر از من مورد محبت عاشقانه قرار گرفته باشد، و کسی را هم که بدینگونه عاشق من بود واقعا به حد پرستش دوست می داشتم؛ اما بایست از این عشق و از این بت صرف نظر میکردم. جمله مخوفی که متضمن وظیفة غیرقابل تحمل من بود در فکرم گذشت: «از اینجا برو!»
- «خودت می دانی چه چیزی از تو می خواهم؟ فقط این قول: (من مال تو خواهم شد، آقای راچستر. )
- من مال شما نخواهم شد، آقای راچستر.» یک سکوت طولانی دیگر.
بعد شروع کرد، این بار با چنان لحن مهربانی که به راستی قلبم را شکست و در عین حال ، مرا از وحشت شومی برجای خود خشک کرد چون آن لحن مهربان و صدای آرام مثل نفس نفس زدن شیری بود که می خواهد برای دریدن طعمه خود خیز بردارد: «جین! جین، آیا منظورت این است که تو راه خودت را پیش بگیری و من هم راه خودم را بروم؟»
مکث. - «چرا ماکتی، جین؟» |
در بوته امتحان سختی قرار گرفته بودم. دستی مثل آهن سوزان بروجودم چنگ انداخته بود. لحظات وحشتناکی بود: همه اش تقلا، یأس و درد جانکاه! تا آن موقع هیچ انسانی را نمی شناختم که بیشتر از من مورد محبت عاشقانه قرار گرفته باشد، و کسی را هم که بدینگونه عاشق من بود واقعا به حد پرستش دوست می داشتم؛ اما بایست از این عشق و از این بت صرف نظر میکردم. جمله مخوفی که متضمن وظیفة غیرقابل تحمل من بود در فکرم گذشت: «از اینجا برو!»
- «خودت می دانی چه چیزی از تو می خواهم؟ فقط این قول: (من مال تو خواهم شد، آقای راچستر. )
- من مال شما نخواهم شد، آقای راچستر.» یک سکوت طولانی دیگر.
بعد شروع کرد، این بار با چنان لحن مهربانی که به راستی قلبم را شکست و در عین حال ، مرا از وحشت شومی برجای خود خشک کرد چون آن لحن مهربان و صدای آرام مثل نفس نفس زدن شیری بود که می خواهد برای دریدن طعمه خود خیز بردارد: «جین! جین، آیا منظورت این است که تو راه خودت را پیش بگیری و من هم راه خودم را بروم؟»