دوست را ایفا کنم و مهربان باشم. در آن موقع علاقه ام به تو خیلی بیشتر از آن بود که غالبأ به هوس اول میدان بدهم، و وقتی صمیمانه دستم را دراز میکردم چنان شکفتگی، نشاط و لطفی در چهره جوان و پراشتیاق تو به چشم می خورد که اغلب برای اجتناب از در آغوش گرفتن تو برخودم خیلی فشار می آوردم.»
من، در حالی که بدون جلب توجه او اشکهایم را پاک میکردم، سخنش را قطع کرده گفتم: «دیگر از آن روزها صحبت نکنید، آقا.» شرح آن ماجرا مرا شکنجه می داد؛ فهمیدم که باید چکار کنم به همین علت بود که فورا از او خواستم در آن باره حرف نزند چون تمام آن خاطرات و تجدید احساسات تنها نتیجه ای که داشت این بود که کار مرا مشکل تر می ساخت.
و جواب داد: «بله، جین، چه ضرورتی دارد همه اش به گذشته فکر کنیم در صورتی که زمان حال بسیار اطمینان بخش تر و آینده بسیار روشنترست ؟»
از این ادعای جاهلانه که شیفتگی او را می رساند برخود لرزیدم. . به سخن خود ادامه داد: «حالا متوجه می شوی که قضایا از چه قرار است، مگر نه؟ من، بعد از گذشت جوانی و بعد از گذشت عمری که نیمی از آن در مصیبت ناگفتنی و نیم دیگرش در تنهایی ملال انگیز صرف شده، حالا
برای اولین بار کسی را یافته ام که به راستی می توانم دوست داشته باشم تو .. را پیدا کرده ام. تو همدل من، نیمه بهتر من، و فرشته خوب من هستی. با رشته
نیرومندی به تو بسته شده ام. تو را خوب، با استعداد و دوست داشتنی می دانم قلبم از یک عشق پرشور و عمیق خبر می دهد؛ به تو تکیه دارد، تو را به کانون هستی و سرچشمه زندگیم میکشاند، تو را در وجودم محاط میکند و در حالی که از شعله ای پاک و نیرومند روشن است، مرا و تو را میگدازد و به صورت یک وجود واحد در می آورد.
به این علت بود که من این را حس کردم و فهمیدم، و تصمیم گرفتم با تو ازدواج کنم. این که به من بگویی حالا زن دارم یک تمسخر بیمعنی است؛ توحالا می دانی که من به جای زن فقط یک ابلیس زشتخو دارم. شطای من این است که سعی کردم تو را فریب بدهم؛ علتش این بود که از شخصیت سرسخت تر می ترسیدم، از تعصبی که از ابتدای زندگیت در تو ریشه
من، در حالی که بدون جلب توجه او اشکهایم را پاک میکردم، سخنش را قطع کرده گفتم: «دیگر از آن روزها صحبت نکنید، آقا.» شرح آن ماجرا مرا شکنجه می داد؛ فهمیدم که باید چکار کنم به همین علت بود که فورا از او خواستم در آن باره حرف نزند چون تمام آن خاطرات و تجدید احساسات تنها نتیجه ای که داشت این بود که کار مرا مشکل تر می ساخت.
و جواب داد: «بله، جین، چه ضرورتی دارد همه اش به گذشته فکر کنیم در صورتی که زمان حال بسیار اطمینان بخش تر و آینده بسیار روشنترست ؟»
از این ادعای جاهلانه که شیفتگی او را می رساند برخود لرزیدم. . به سخن خود ادامه داد: «حالا متوجه می شوی که قضایا از چه قرار است، مگر نه؟ من، بعد از گذشت جوانی و بعد از گذشت عمری که نیمی از آن در مصیبت ناگفتنی و نیم دیگرش در تنهایی ملال انگیز صرف شده، حالا
برای اولین بار کسی را یافته ام که به راستی می توانم دوست داشته باشم تو .. را پیدا کرده ام. تو همدل من، نیمه بهتر من، و فرشته خوب من هستی. با رشته
نیرومندی به تو بسته شده ام. تو را خوب، با استعداد و دوست داشتنی می دانم قلبم از یک عشق پرشور و عمیق خبر می دهد؛ به تو تکیه دارد، تو را به کانون هستی و سرچشمه زندگیم میکشاند، تو را در وجودم محاط میکند و در حالی که از شعله ای پاک و نیرومند روشن است، مرا و تو را میگدازد و به صورت یک وجود واحد در می آورد.
به این علت بود که من این را حس کردم و فهمیدم، و تصمیم گرفتم با تو ازدواج کنم. این که به من بگویی حالا زن دارم یک تمسخر بیمعنی است؛ توحالا می دانی که من به جای زن فقط یک ابلیس زشتخو دارم. شطای من این است که سعی کردم تو را فریب بدهم؛ علتش این بود که از شخصیت سرسخت تر می ترسیدم، از تعصبی که از ابتدای زندگیت در تو ریشه