نام کتاب: جین ایر
کمک کرد او را نشناختم. آه، آن موجود کودک مانند و ظریف! مثل این بود که یک مرغ بزرگ خور روی پایم پریده و به من پیشنهاد می کند مرا برروی بالهای بسیار کوچکش به مقصد برساند. من اخم کردم اما آن موجود نمی رفت. با سماجت و اصرار عجیبی کنار من ایستاده بود، با حالتی مقتدرانه نگاه میکرد و حرف می زد. بایست به من کمک می شد، آن هم با دست آن موجود، و کمک هم شد.
وقتی برای بار اول به آن شانه ظریف و شکننده فشار آوردم چیز تازه ای- عصاره حیاتی یاحس جدیدی در کالبدم نفوذ کرد. چه خوب شد که فهمیدم آن جنی کوچک قرارست پیش من برگردد یعنی متعلق به خانه من در پایین جاده است در غیر این صورت نمی توانستم بگذارم به آن آسانی از دستم در برود و ببینم که در پشت آن پرچین ناپدید شود و من حتی اندک افسوسی نخورم. آن شب شنیدم که به خانه برگشتی، جین، هر چند شاید خودت مطلع نبودی که من به تو فکر میکنم و توجه دارم. روز بعد، وقتی در تالار با آدل بازی می کردی مدت نیم ساعت بدون این که دیده بشوم تو را زیرنظر
گرفتم. یادم می آید آن روز یک روز برفی بود و شما نمی توانستید به بیرون از ساختمان بروید. من در اطاقم بودم، و در اطاق نیمه باز بود؛ می توانستم هم شما را ببینم و هم حرفهایتان را بشنوم. یک بار آدل از تو خواست به او توجه کنی اما من متوجه شدم افکارت جای دیگری است. اما تو، جین کوچک من، خیلی صبور بودی. مدت زیادی با او حرف زدی و او را سرگرم کردی. وقتی بالاخره تو را تنها گذاشت فورأ سخت به فکر فرو رفتی، و در عین حال برای گریز از آن حالت به آهستگی در تالار به قدم زدن پرداختی. گاهگاهی وقتی از جلوی یک پنجره میگنشتی به بیرون، به برف سنگینی که می بارید نگاه میکردی. به ناله ها و هق هق باد گوش می دادی و دوباره به آرامی قدم زدن را از سر می گرفتی و در رؤیا فرو می رفتی. گمان میکنم آن رؤیاهای روز، تیره و غم انگیز نبودند چون گاهی برق خوشحالی را در چشمان تو و نشانه های هیجان آرامی را در سیمایت می دیدم که حاکی از هیچگونه تفکر غم انگیز، سودایی و مالیخولیایی نبود. نگاهت بیشتر منعکس کننده افکار شیرین جوانی بود، بله، جوانی که روح در آن مرحله، پرواز امید را بر بالهای مشتاق دنبال می کند و

صفحه 442 از 649