خرید و فروش برده، خریدن معشوقه از هر کاری زشت ترست؛ هم این و هم آن از هر جهت زشت و کثیف اند، و همدمی با آدمهای پست و فرومایه خفت آورست. حالا از یاد آوری اوقاتی که با سه لین، جیاچینتا و کلارا گذراندم احساس نفرت می کنم.»
قلبم گواهی می داد که راست می گوید، اما استنباطم از این قسمت حرفهایش این بود که اگر تا این موقع قرار بود خودم و تمام تعالیمی را که از کودکی به من تلقین شده، فراموش کنم و به هر بهانه ای، با هرگونه توجیه و وسوسه ای جانشین آن دخترهای بیچاره بشوم یک روزی با همین احساس توأم با هتک حرمتی که حالا دارد خاطرات آنها را ذکر می کند درباره من هم چنین قضاوتی خواهد داشت. این فکر را بر زبان نیاوردم ؛ احساس آن کافی بود. آن را در قلبم نقش بستم که در آنجا بماند تا در زمان آزمایش به من کمک کند)
- «راستی، جین، چرا نمیگویی «خوب، آقا؟»؟ می بینم که قیافه ات عبوس شده و هنوز حرفهای مرا قبول نداری. اما بگذار تا به اصل قضیه برسم. ژانویه گذشته، بعد از آن که از شر همه معشوقه ها خلاص شده بودم، با روحیه ای خشن و افسرده (که نتیجه زندگی بی ثمر، تنها و سرگردان من بود)، سرخورده از یأس، سخت متمایل به مخالفت با همه مردم و به خصوص مخالفت با جنس زن ( چون بعد از فکر زیاد به این نتیجه رسیده بودم که وجود زن عاقل، وفادار و دوست داشتنی صرفا یک رؤیاست) بله، با چنین روحیه ای به انگلستان برگشتم.
در یک بعد از ظهر بسیار سرد زمستانی، سوار براسب، به خانه ثورنفیلد، این منفورترین نقطه روی زمین، می آمدم. در اینجا هیچ آرامش و هیچ لذتی در انتظارم نبود. در جاده هی دیدم موجود کوچک آرامی روی سنگچین نشسته. به همان حالت بی تفاوتی که از کنار درخت بید هرس شده رو به رویه او عبور می کردم از کنارش گذشتم. هیچ احساس پیش از وقوعی نداشتم که او در زندگیم چه نقشی خواهد داشت؛ قبلا هم ندای هشدار دهنده ای از درون خود نشنیده بودم که بانوی فرمانروای مطلق زندگیم - فرشته نجات بخش یا هلاک کننده با ظاهری متواضع در آن نقطه منتظرست. حتی وقتی مسرور به زمین درغلتید و او پیش آمد و با قیافه ای گرفته به من پیشنهاد
[
قلبم گواهی می داد که راست می گوید، اما استنباطم از این قسمت حرفهایش این بود که اگر تا این موقع قرار بود خودم و تمام تعالیمی را که از کودکی به من تلقین شده، فراموش کنم و به هر بهانه ای، با هرگونه توجیه و وسوسه ای جانشین آن دخترهای بیچاره بشوم یک روزی با همین احساس توأم با هتک حرمتی که حالا دارد خاطرات آنها را ذکر می کند درباره من هم چنین قضاوتی خواهد داشت. این فکر را بر زبان نیاوردم ؛ احساس آن کافی بود. آن را در قلبم نقش بستم که در آنجا بماند تا در زمان آزمایش به من کمک کند)
- «راستی، جین، چرا نمیگویی «خوب، آقا؟»؟ می بینم که قیافه ات عبوس شده و هنوز حرفهای مرا قبول نداری. اما بگذار تا به اصل قضیه برسم. ژانویه گذشته، بعد از آن که از شر همه معشوقه ها خلاص شده بودم، با روحیه ای خشن و افسرده (که نتیجه زندگی بی ثمر، تنها و سرگردان من بود)، سرخورده از یأس، سخت متمایل به مخالفت با همه مردم و به خصوص مخالفت با جنس زن ( چون بعد از فکر زیاد به این نتیجه رسیده بودم که وجود زن عاقل، وفادار و دوست داشتنی صرفا یک رؤیاست) بله، با چنین روحیه ای به انگلستان برگشتم.
در یک بعد از ظهر بسیار سرد زمستانی، سوار براسب، به خانه ثورنفیلد، این منفورترین نقطه روی زمین، می آمدم. در اینجا هیچ آرامش و هیچ لذتی در انتظارم نبود. در جاده هی دیدم موجود کوچک آرامی روی سنگچین نشسته. به همان حالت بی تفاوتی که از کنار درخت بید هرس شده رو به رویه او عبور می کردم از کنارش گذشتم. هیچ احساس پیش از وقوعی نداشتم که او در زندگیم چه نقشی خواهد داشت؛ قبلا هم ندای هشدار دهنده ای از درون خود نشنیده بودم که بانوی فرمانروای مطلق زندگیم - فرشته نجات بخش یا هلاک کننده با ظاهری متواضع در آن نقطه منتظرست. حتی وقتی مسرور به زمین درغلتید و او پیش آمد و با قیافه ای گرفته به من پیشنهاد
[