که با من ازدواج کند چرا که من از مخاطرات، وحشتها و بیماریهای نفرت انگیز پیوندهای بی تناسب و ناشایست آگاه بودم. ناامیدی مرا بی پروا
کرده بود. به عیاشی رو آوردم اما هرگز سعی نمی کردم کسی را با وعده ازدواج فریب بدهم؛ از این کار نفرت داشتم، و دارم. و این را از برکت وجود مسالینای بومی خودم می دانم: نفرت از این گونه فریبکاریها و نفرت از او، حتی در مورد کامجویی، در من ریشه دوانیده و مرا از دست زدن به چنان کارهایی باز می داشت. هر لذتی که به طغیان می انجامید به نظرم می رسید که مرا به او و شرارتهایش نزدیک می کند، و از آن پرهیز می
با این حال، تنها نمی توانستم زندگی کنم بنابراین سعی کردم برای - همصحبتی با خودم معشوقه هایی پیدا کنم. اولین کسی که انتخاب کردم سه لین وارتز بود، و این هم یکی از آن کارهایی بود که وقتی آدم به یاد آنها می افتد احساس انزجار میکند. پیش از این برایت گفتم که او چطور آدمی بود و رابطه ما به چه صورتی به پایان رسید. دو نفر دیگر جای او را گرفتند: یک ایتالیایی به اسم جیاچینتا و یک آلمانی به اسم کلارا. هر کدام از جهتی قشنگ بودند. جیاچینتا بی اصل و مرام و خشن بود. پس از سه ماه از او خسته شدم. کلارا صادق و آرام اما کودن، بیفکر و تأثیرناپذیر بود؛ و اینها سرسوزنی با سلیقه من جور درنمی آمد. خوشحال شدم که بالاخره پول کافی به او دادم تا سرمایہ کاری برایش باشد، و از این طریق به نحو شایسته ای از دست او خلاص شدم. اما، جین، همین حالا از قیافه ات اینطور می فهمم که نظر خیلی خوبی راجع به این قبیل کارهای من نداری. مرا آدم هرزه بی احساس و لگام گسیخته ای می دانی، اینطور نیست؟ .
- «در واقع به آن اندازه ای که گاهی شما را دوست داشته ام الان دوست ندارم، آقا. آیا فکرنکردید که آنطور زندگی کردن، یعنی هر زمان با یک معشوقه بودن و از این گونه کارها حداقل خطا هستند؟ شما طوری راجع به این موضوع حرف می زنید که گویا یکی از امور عادی زندگی روزانه است.)»
- چنین چیزی در من بود، و من دوست نداشتم اینطور باشم. یک زندگی توأم با فساد بود. دیگر هرگز میل ندارم به آن زندگی برگردم. بعد از
4- Messina
کرده بود. به عیاشی رو آوردم اما هرگز سعی نمی کردم کسی را با وعده ازدواج فریب بدهم؛ از این کار نفرت داشتم، و دارم. و این را از برکت وجود مسالینای بومی خودم می دانم: نفرت از این گونه فریبکاریها و نفرت از او، حتی در مورد کامجویی، در من ریشه دوانیده و مرا از دست زدن به چنان کارهایی باز می داشت. هر لذتی که به طغیان می انجامید به نظرم می رسید که مرا به او و شرارتهایش نزدیک می کند، و از آن پرهیز می
با این حال، تنها نمی توانستم زندگی کنم بنابراین سعی کردم برای - همصحبتی با خودم معشوقه هایی پیدا کنم. اولین کسی که انتخاب کردم سه لین وارتز بود، و این هم یکی از آن کارهایی بود که وقتی آدم به یاد آنها می افتد احساس انزجار میکند. پیش از این برایت گفتم که او چطور آدمی بود و رابطه ما به چه صورتی به پایان رسید. دو نفر دیگر جای او را گرفتند: یک ایتالیایی به اسم جیاچینتا و یک آلمانی به اسم کلارا. هر کدام از جهتی قشنگ بودند. جیاچینتا بی اصل و مرام و خشن بود. پس از سه ماه از او خسته شدم. کلارا صادق و آرام اما کودن، بیفکر و تأثیرناپذیر بود؛ و اینها سرسوزنی با سلیقه من جور درنمی آمد. خوشحال شدم که بالاخره پول کافی به او دادم تا سرمایہ کاری برایش باشد، و از این طریق به نحو شایسته ای از دست او خلاص شدم. اما، جین، همین حالا از قیافه ات اینطور می فهمم که نظر خیلی خوبی راجع به این قبیل کارهای من نداری. مرا آدم هرزه بی احساس و لگام گسیخته ای می دانی، اینطور نیست؟ .
- «در واقع به آن اندازه ای که گاهی شما را دوست داشته ام الان دوست ندارم، آقا. آیا فکرنکردید که آنطور زندگی کردن، یعنی هر زمان با یک معشوقه بودن و از این گونه کارها حداقل خطا هستند؟ شما طوری راجع به این موضوع حرف می زنید که گویا یکی از امور عادی زندگی روزانه است.)»
- چنین چیزی در من بود، و من دوست نداشتم اینطور باشم. یک زندگی توأم با فساد بود. دیگر هرگز میل ندارم به آن زندگی برگردم. بعد از
4- Messina