خسته کننده اش، یکی دو بار از وظیفه خود غفلت کرد. آن دیوانه هم حیله گر و هم بدجنس است؛ همیشه از خوابهای سیګ اتفاقی محافظت استفاده کرده: یک بار کارد را دزدید و با آن برادرش را مجروح کرد، و دو بار هم کلید اتاق را برداشت و شب که همه خواب بودند از آنجا بیرون آمد. بار اول تلاش کرد مرا در رختخوابم بسوزاند و بار دوم به سراغ تو آمد و مایه وحشت تو شد. من خدا را شکر میکنم که جان تو را حفظ کرد و باعث شد که او خشمش را فقط روی لباس عروسی توخالی کند، و این شاید خاطرات مبهم روزهای ازدواج و عروسی خودش را به یادش آورده بود اما این که دیگر چه چیزهایی ممکن است اتفاق بیفتد خدا می داند، من که به عقلم نمی رسد. وقتی راجع به آن موجود فکر میکنم که امروز صبح گلوی مرا گرفته بود و صورت سرخ و سیاهش را متوجه آشیانه کبوتر من کرده بود، خون در رگهایم منجمد...) و در اینجا مکث کرد، و من بلافاصله پرسیدم: «وقتی او را در اینجا جا دادید چه کردید، آقا؟ کجا رفتید؟»
- «چه کردم، جین؟ دل به امیدهای بیهوده و روشنائیهای کاذب بستم. کجا رفتم؟ مثل روح سرگردان به همه جا سر کشیدم. قاره اروپا را زیر پا گذاشتم، و همچنان بیهدف تمام کشورهای آن را گشتم. خواست اصلی من جست وجو برای پیدا کردن یک زن خوب و عاقل بود، یعنی زنی که بتوانم دوستش داشته باشم ؛ درست نقطه مقابل موجود آتشین خویی باشد که در تورنفیلد به جا گذاشته بودم...» ا - « اما نمی توانستید ازدواج کنید، آقا.)
- تصمیم گرفته بودم و متقاعد شده بودم که می توانم و باید ازدواج کنم. قصد اصلی من فریب دادن کسی، آنطور که تو را فریب دادم، نبود . می خواستم سرگذشتم را به سادگی تعریف کنم و آشکارا پیشنهاد ازدواج بدهم؛ و این به نظرم کاملا معقول می آمد که آزاد باشم تا دوست بدارم و مرا دوست داشته باشند. هرگز شک نداشتم که ممکن است زنی پیدا بشود که بخواهد و بتواند وضعیت مرا درک کند و، با وجود بار منحوسی که بر دوش خود می کشم، مرا بپذیرد. » و س «خوب، آقا ؟ »
- «چه کردم، جین؟ دل به امیدهای بیهوده و روشنائیهای کاذب بستم. کجا رفتم؟ مثل روح سرگردان به همه جا سر کشیدم. قاره اروپا را زیر پا گذاشتم، و همچنان بیهدف تمام کشورهای آن را گشتم. خواست اصلی من جست وجو برای پیدا کردن یک زن خوب و عاقل بود، یعنی زنی که بتوانم دوستش داشته باشم ؛ درست نقطه مقابل موجود آتشین خویی باشد که در تورنفیلد به جا گذاشته بودم...» ا - « اما نمی توانستید ازدواج کنید، آقا.)
- تصمیم گرفته بودم و متقاعد شده بودم که می توانم و باید ازدواج کنم. قصد اصلی من فریب دادن کسی، آنطور که تو را فریب دادم، نبود . می خواستم سرگذشتم را به سادگی تعریف کنم و آشکارا پیشنهاد ازدواج بدهم؛ و این به نظرم کاملا معقول می آمد که آزاد باشم تا دوست بدارم و مرا دوست داشته باشند. هرگز شک نداشتم که ممکن است زنی پیدا بشود که بخواهد و بتواند وضعیت مرا درک کند و، با وجود بار منحوسی که بر دوش خود می کشم، مرا بپذیرد. » و س «خوب، آقا ؟ »