دست داده بودم .
یک شب از صدای زوزه های او بیدار شدم (چون اطباء او را دیوانه تشخیص داده بودند البته در اطاق را به رویش قفل میکردم) یک شب بسیار
گرم هندغربی بود، یکی از آن شبهایی بود که در توصیف آنها همینقدر کافی است بگویم که چنان شبهایی اغلب مقدمه آتش نشانی در آن نواحی هستند.
چون نمی توانستم در رختخواب بمانم برخاستم و پنجره را باز کردم. هوا مثل بخارهای گوگردی بود. در هیچ جا نتوانستم نوشیدنی خنکی پیدا کنم. پشه ها وزوزکنان به داخل اطاق می آمدند و مثل آدمهای عصبانی در اطراف سرم داد و فریاد راه انداخته بودند. دریا، که از آنجا می توانستم صدایش را بشنوم، مثل زلزله با صدای خفه ای می خروشید؛ ابرهای سیاه در بالای آن جمع شده بودند. قرص درشت و سرخ ماه مثل یک گلوله سوزان توپ بود و داشت در میان امواج غروب میکرد. آخرین نگاه خونین خودش را به دنیایی می انداخت که از جوش و خروش طوفان به لرزه افتاده بود . ظاهرا تحت تأثیر آن هوا و منظره بودم و گوشهایم از جیغ و دادهای آن زن دیوانه که همچنان ادامه داشت پر بود؛ آن زن لحظه به لحظه با آن لحن نفرت انگیز شیطان مآبانه اش اسم مرا توأم با کلماتی چنان رکیک صدا می زد که حتی یک روسپی حرفه ای برزبان نمی آورد. با این که دو اطاق با من فاصله داشت تمام حرفهایش را می شنیدم
دیوارهای تیغه ای آن خانه هندغربی در برابر نعره های سبعانه آن زن مانع چندان قابل اطمینانی نبودند. )
- بالاخره به خودم گفتم: «این یک زندگی دوزخی است؛ این از هوایش، و آن هم سرو صداهایی که از اعماق جهنم بیرون می آید! من حق دارم که اگر بتوانم خودم را نجات بدهم. رنجهای این وضع مهلک مرا به صورت مرده متحرکی در خواهد آورد. من از جهنم موزان مؤمنان متعصب هیچ ترسی ندارم؛ عذاب دنیای آینده بدتر از این دنیا نیست پس باید خودم را از این زندگی خلاص کنم و به آن دنیا بروم!) )
و همینطور که این کلمات را می گفتم کنار چمدانی که در آن قفل بود و چند تپانچه پردر آن گذاشته بودم، نشستم. می خواستم خودم را با تپانچه بکشم. این فکر یک لحظه بیشتر در ذهنم نماند چون روحم سالم بود. بحران
یک شب از صدای زوزه های او بیدار شدم (چون اطباء او را دیوانه تشخیص داده بودند البته در اطاق را به رویش قفل میکردم) یک شب بسیار
گرم هندغربی بود، یکی از آن شبهایی بود که در توصیف آنها همینقدر کافی است بگویم که چنان شبهایی اغلب مقدمه آتش نشانی در آن نواحی هستند.
چون نمی توانستم در رختخواب بمانم برخاستم و پنجره را باز کردم. هوا مثل بخارهای گوگردی بود. در هیچ جا نتوانستم نوشیدنی خنکی پیدا کنم. پشه ها وزوزکنان به داخل اطاق می آمدند و مثل آدمهای عصبانی در اطراف سرم داد و فریاد راه انداخته بودند. دریا، که از آنجا می توانستم صدایش را بشنوم، مثل زلزله با صدای خفه ای می خروشید؛ ابرهای سیاه در بالای آن جمع شده بودند. قرص درشت و سرخ ماه مثل یک گلوله سوزان توپ بود و داشت در میان امواج غروب میکرد. آخرین نگاه خونین خودش را به دنیایی می انداخت که از جوش و خروش طوفان به لرزه افتاده بود . ظاهرا تحت تأثیر آن هوا و منظره بودم و گوشهایم از جیغ و دادهای آن زن دیوانه که همچنان ادامه داشت پر بود؛ آن زن لحظه به لحظه با آن لحن نفرت انگیز شیطان مآبانه اش اسم مرا توأم با کلماتی چنان رکیک صدا می زد که حتی یک روسپی حرفه ای برزبان نمی آورد. با این که دو اطاق با من فاصله داشت تمام حرفهایش را می شنیدم
دیوارهای تیغه ای آن خانه هندغربی در برابر نعره های سبعانه آن زن مانع چندان قابل اطمینانی نبودند. )
- بالاخره به خودم گفتم: «این یک زندگی دوزخی است؛ این از هوایش، و آن هم سرو صداهایی که از اعماق جهنم بیرون می آید! من حق دارم که اگر بتوانم خودم را نجات بدهم. رنجهای این وضع مهلک مرا به صورت مرده متحرکی در خواهد آورد. من از جهنم موزان مؤمنان متعصب هیچ ترسی ندارم؛ عذاب دنیای آینده بدتر از این دنیا نیست پس باید خودم را از این زندگی خلاص کنم و به آن دنیا بروم!) )
و همینطور که این کلمات را می گفتم کنار چمدانی که در آن قفل بود و چند تپانچه پردر آن گذاشته بودم، نشستم. می خواستم خودم را با تپانچه بکشم. این فکر یک لحظه بیشتر در ذهنم نماند چون روحم سالم بود. بحران